مي رسد روزي كه بي من روزها را سر كني
مي رسد روزي كه مرگ عشق را باور كني
مي رسد روزي كه بي من در كنار عكس من
نامه هاي كهنه ام را موبه مو از بر كني
تو را سپید هر چه جز تو را سیاه می کشم
به چشم تو که می رسم سه بار آه می کشم
گلی؟ستاره ای؟پرنده ای؟فرشته ای؟ چه ای؟
تو کاملی تو را شبیه قرص ماه می کشم
به روی زندگی دو خط زرد می کشم
و چشم عاشق تو را که گریه کرد می کشم
تو رفتی و بدون تو کسی نگفت با خودش
که من بدون چشم تو چه قدر درد می کشم
به روی گونه تا بیدی و رفتی
مرا با عشق سنجیدی و رفتی
تمام هستی ام نیلوفری بود
تو هستی مرا چیدی و رفتی
در انتظارت ای ترانه ی نا مفهوم
کفش های غیرتم را در آوردم
در کویر غرورت پا برهنه راه میروم
تا تاول های قلبم را باور کنی
صفای ماندنت را دوست دارم
دوبیتی خواندت را دوست دارم
اگرچه از خودت میرانیم لیک
همیشه راندنت را دوست دارم
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود دراین خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت






