تبليغاتX
چار دیواری


با خودم بارها خواندم

شعر غمگین این جدایی را

نچشیدم ولی برای شبی

طمع مطبوع آشنایی را

به تو گفتم : به من بگو که چرا

به جفا پاسخ مرا دادی؟

من چه کردم که این چنین آسان

رفتی و دل به دیگری دادی؟

گفتی : از عاشقی گریزانی

باخت هر کس به عشق تن در داد

گفتی : عاشق مباش چون عاشق

عاقبت در سراب خود جان داد

گفتم : ای یار دوستت دارم

با منی، تا همیشه با من باش

در شب بخت من فروزان شو

ماه من شو، بتاب و روشن باش

پاسخم دادی: ای اله ناز

من شبی بی ستاره را مانم

تو چگونه مرا چو مه بینی؟

راه خوشبختیت نمی دانم

گفتم : این نا امیدت از چیست

وز چه از عشق من گریزانی

جز تو در این جهان ندارم کس

درد من را تو خوب می دانی

گفتی : آخر تو هم نمی دانی

رنج من هم ز زندگی کم نیست

خسته ام زیر بار بدعهدی

تو مپندار در دلم غم نیست

گفتم: حالا که هر دو هم دردیم

پس بیا در کنار هم باشیم

قلب خود را به عشق بسپاریم

یار و غم خوار یکدگر باشیم

گفتی ای بی خبر ز اندوهم

گرچه عشقت درون من جاریست

گرچه در دست های عاشق ما

جای دستان یکدگر خالی است

ولی اکنون بدان که من هرگز

عشق خود را چنین نمی خواهم

سوختن در کنار هم ظلم است

من تو را اینچنین نمی خواهم

گفنم : ای خوب من ولی من را

طاقت سوز این جدایی نیست

روز و شب چشم پر زاشکم را

جز تماشای تو هوایی نیست

گفتی : من مرنج، لایق نیست

پیکر من برای آغوشت

برو اکنون، بدان که خیلی زود

عشق من می شود فراموشت

گفتم : از خود مران مرا که دگر

مردنم بهتر از نبودن توست

تار و پود حیات و امیدم

بسته بر ماندگار بودم توست

دیگر از تو جواب نشنیدم

با نگاهت ملامتم کردی

رفتی و از غم جدایی خود

شانه ام را دوباره خم کردی

آن شب از فرط بی پناهی خود

تا سحرگاه گریه ها کردم

به همان حالت غریبانه

از ته دل تو را دعا کردم

ودل من هنوز می سوزد

بهر آن چشمهای رویایی

شاید این سوختن از آن باشد

که نگفتی مرا نمی خواهی!!!

(منا لایق فرد)

************************************

چند رباعی از خیام

 

 چون در گذرم به باده شویید مرا

تلقين ز شراب ناب گویید مرا

خواهید به روز حشر یابید مرا

از خاک در میکده جوييد مرا

******

چندان بخورم شراب کاین بوی شراب

آید ز تراب چون روم زیر تراب

گر بر سر خـاک من رسد مخموری

از بوی شراب من شود مست و خراب

******

می خوردن و شاد بودن آيين منست

فارغ بودن ز کفر و دين؛ دین منست

گفتم به عروس دهر کابين تو چیست

گفتــا دل خـرم تـو کابين مـن است

******

امشب می جام یـک منی خواهم کرد

خود را به دو جام می غنی خواهم کرد

اول سه طلاق عقل و دین خواهم کرد

پس دختر رز را به زنـی خواهم کرد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 مرداد1385ساعت 10:33  توسط سید محمد حسن سرکشیک  | 




دل من اگر از عشق نصيبي دارد ****** حضرت عشق به من لطف عجيبي دارد