در انتخاب خطر ، استخاره ممنوع است
كلام، هيچ...كه حتي اشاره ممنوع است
نوشته اند به طومار جاده، با خط خون
براي مرد، عبور از كناره ممنوع است
مپیچ دور بدنهاي کشتگان، مهتاب
كفن براي تن پاره پاره ممنوع است
غرور، داد به چشمان تشنه لب، اخطار
كه سمت آب گوارا نظاره ممنوع است
تمام ماحصل نهضت حسين(ع) اين است
كه نام مرد به هر سنگواره ممنوع است
نبينم اي غزل سرخ، بيطرف باشي!
صريح باش،دگر استعاره ممنوع است
شهادت آمد و هفتاد و دو نفر گفتند:
در انتخاب خطر استخاره ممنوع است
دوستان شرح پريشاني من گوش كنيد
داستان غم پنهاني من گوش كنيد
قصه بي سر و ساماني من گوش كنيد
گفت و گوي من و حيراني من گوش كنيد
شرح اين آتش جان سوز نگفتن تا كي؟
سوختم سوختم اين راز نهفتن تا كي؟
روزگاري من و او ساكن كويي بوديم
ساكن كوي بت عربده جويي بوديم
عقل و دين باخته ديوانه رويي بوديم
بسته سلسله سلسله مويي بوديم
كس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود
يك گرفتار از اين جمله كه هستند نبود
نرگس غمزه زنش اينهمه بيمار نداشت
سنبل پر شكنش هيچ گرفتار نداشت
اينهمه مشتري و گرمي بازار نداشت
يوسفي بود ولي هيچ خريدار نداشت
اول آنكس كه خريدار شدش من بودم
باعث گرمي بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبي و رعنايي او
داد رسوايي من شهرت زيبايي او
بسكه دادم همه جا شرح دلارايي او
شهر پر گشت ز غوغاي تماشايي او
اين زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
كي سر برگ من بي سروسامان دارد
چاره اينست و ندارم به از اين راي دگر
كه دهم جاي دگر دل به دل آراي دگر
چشم خود فرش كنم زير كف پاي دگر
بر كف پاي دگر بوسه زنم جاي دگر
بعد از اين راي من اينست و همين خواهد بود
من بر اين هستم و البته چنين خواهد بود
پيش او يار نو و يار كهن هردو يكي ست
حرمت مدعي و حرمت من هردو يكي سيت
قول زاغ و غزل مرغ چمن هردو يكي ست
نغمه بلبل و غوغاي زغن هر دو يكي ست
اين ندانسته كه قدر همه يكسان نبود
زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود
چون چنين است پي كار دگر باشم به
چند روزي پي دلدار دگر باشم به
عندليب گل رخسار دگر باشم به
مرغ خوش نغمه گلزار دگر باشم به
نوگلي كو كه شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش
آن كه بر جانم از او دم به دم آزاري هست
ميتوان يافت كه بر دل ز منش ياري هست
از من و بندگي من اگر اشعاري هست
بفروشد كه به هر گوشه خريداري هست
به وفاداري من نيست در اين شهر كسي
بنده اي همچو مرا هست خريدار بسي
مدتي در ره عشق تو دويديم بس است
راه صد باديه درد بريديم بس است
قدم از راه طلب باز كشيديم بس است
اول و آخر اين مرحله ديديم بس است
بعد از اين ما و سر كوي دل آراي دگر
با غزالي به غزلخواني و غوغاي دگر
تو مپندار كه مهر از دل محزون نرود
آتش عشق به جان افتد و بيرون نرود
وين محبت به صد افسانه و افسون نرود
چه گمان غلط است اين برود چون نرود
چند كس از تو و ياران تو آزرده شود
دوزخ از سردي اين طايفه افسرده شود
اي پسر چند به كام دگرانت بينم
سرخوش و مست ز جام دگرانت بينم
مايه عيش مدام دگرانت بينم
ساقي مجلس عام دگرانت بينم
تو چه داني كه شدي يار چه بي باكي چند
چه هوسها كه ندارند هوسناكي چند
يار اين طايفه خانه برانداز مباش
از تو حيف است به اين طايفه دمساز مباش
ميشوي شهره به اين فرقه هم آواز مباش
غافل از لعب حريفان دغل باز مباش
به كه مشغول به اين شغل نسازي خود را
اين نه كاري ست مبادا كه ببازي خود را
در كمين تو بسي عيب شماران هستند
سينه پر درد ز تو كينه گذاران هستند
داغ بر سينه ز تو سينه فكاران هستند
غرض اينست كه در قصد تو ياران هستند
باش مردانه كه ناگاه قفايي نخوري
واقف كشتي خود باش كه پايي نخوري
گرچه از خاطر وحشي هوس روي تو رفت
وز دلش آرزوي قامت دلجوي تو رفت
شد دل آزرده و آزرده دل از كوي تو رفت
با دل پر گله از ناخوشي خوي تو رفت
حاش لله كه وفاي تو فراموش كند
سخن مصلحت آميز كسان گوش كند
روزها فكر من اينست و همه شب سخنم
كه چرا غافل از احوال دل خويشتنم
از كجا آمده ام آمدنم بهر چه بود
به كجا ميروم آخر ننمايي وطنم
مانده ام سخت عجب از چه سبب ساخت مرا
يا چه بوده است مراد وي از اين ساختنم
نه بخود آمده ام اينجا نه بخود باز روم
آنكه آورد مرا باز برد در وطنم
مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك
چند روزي قفسي ساخته ام از بدنم
نصیحت های زرتشت به پسرش
آنچه را گذشته است فراموش کن وبدانچه نرسیده است رنج واندوه مبر
هر چه شنوی به عجله وبیهوده مگوی
قبل جواب دادن تفکر کن
هیچکس را تمسخر مکن
نه به راست ونه به دروغ هرگز قسم مخور
خود برای خود زن انتخاب کن
به ضرر ودشمنی کسی راضی مشو
تا حدی که می توانی از مال خود داد ودهش نما
کسی را فریب مده تا دردمند نشوی
از هر کس وهر چیز مطمئن مباش
فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی
بیگناه باش تا بیم نداشته باشی
سپاس دار باش تا لایق نیکی باشی
با مردم یگانه باش تا محرم ومشهور شوی
راستگو باش تا استقامت داشته باشی
متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی
دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی
معروف باش تا زندگانی به نیکی گذرانی
دوستدار دین باش تا پاک وراست گردی
مطابق وجدان خود رفتار کن که بهشتی شوی
سخی وجوانمرد باش تا اسمانی باشی
روح خود را به خشم وکین الوده مساز
در هر کار وگفتار تواضع وادب را فراموش مکن
هرگز ترشرو وبد خو مباش
در انجمن نزد مرد نادان منشین که ترا نادان ندانند
اگر خواهی از کسی دشنام نشنوی کسی را دشنام مده
دورو وسخن چین مباش
در انجمن نزدیک دروغگو منشین
چالاک باش تا هوشیار باشی
سحر خیز باش تا کار خود را به نیکی به انجام رسانی
اگر چه افسون مار خوب بدانی ولی دست به مار مزن تا ترا نگزد ونمیری
با هیچکس وهیچ ایینی پیمان شکنی مکن که به تو اسیب نرسد
مغرور وخود پسند مباش زیرا انسان چون مشک پر باد است واگر باد ان خالی شود چیزی باقی نمی ماند
مي رسد روزي كه بي من روزها را سر كني
مي رسد روزي كه مرگ عشق را باور كني
مي رسد روزي كه بي من در كنار عكس من
نامه هاي كهنه ام را موبه مو از بر كني
تو را سپید هر چه جز تو را سیاه می کشم
به چشم تو که می رسم سه بار آه می کشم
گلی؟ستاره ای؟پرنده ای؟فرشته ای؟ چه ای؟
تو کاملی تو را شبیه قرص ماه می کشم
به روی زندگی دو خط زرد می کشم
و چشم عاشق تو را که گریه کرد می کشم
تو رفتی و بدون تو کسی نگفت با خودش
که من بدون چشم تو چه قدر درد می کشم
به روی گونه تا بیدی و رفتی
مرا با عشق سنجیدی و رفتی
تمام هستی ام نیلوفری بود
تو هستی مرا چیدی و رفتی
در انتظارت ای ترانه ی نا مفهوم
کفش های غیرتم را در آوردم
در کویر غرورت پا برهنه راه میروم
تا تاول های قلبم را باور کنی
صفای ماندنت را دوست دارم
دوبیتی خواندت را دوست دارم
اگرچه از خودت میرانیم لیک
همیشه راندنت را دوست دارم
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود دراین خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت






