تبليغاتX
چار دیواری


عشق چیست ؟

از میان تمام نواهای زمینی

 

نوایی که به دورترین نقطه در آسمان راه می یابد

 

موسیقی موزون قلب عاشق است

.

عشق رود زندگی در جهان است

 

میندیش که با دیدن جویباری کوچک

 

یا با رسیدن به نخستین چشمه حقیر

 

عشق را شناخته ای

 

تا آن زمان که از میان دره های خارایین نگذری

 

و جویبار را گم نکنی

 

و مرغزارها را پشت سر نگذاری

 

و جویبار را ببینی که هر آینه گسترده و ژرف تر می گردد

 

تا آنجا که کشتی ها بر پهنه آن پیش می رانند

 

تا به فراسوی مرغزار پا ننهاده ای و به اقیانوس بی انتها نرسیده ای

 

تا تمامی گنجها را به اعماق این اقیانوس نسپرده ای در نخواهی یافت که عشق چیست .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 9 تیر1385ساعت 21:44  توسط سید محمد حسن سرکشیک  | 



 تو پروردگارم هستي

خداي من!

 

 سالهاست كه دنبال چيزي مي گردم

 

چيزي شبيه معجزه

 

يا بهتر بگويم از جنس بلور

 

به اين طرف و آن طرف نظر مي كنم

 

اما هنوز نيافتم

 

خداي من!

 

 اينجا زندگي رنج آور است

 

اينجا، نفس كشيدن خفه كننده است

 

اينجا، بوي مرگ مي دهد

 

اي كاش مي توانستم تمام نا اميدي ها و رنج ها را در گوشه اي پنهان كنم

 

اي كاش مي توانستم زير درخت آرزو، نااميدي را دفن كنم

 

خداي من!

 

 زندگي با نام تو شيرين است

 

نفس كشيدن، به عشق تو دلنشين است

 

و دوست داشتن با ياد تو دلپذير

 

نمي دانم، چگونه برايت بگويم از زخم كهنه اي كه مرا درد مي دهد

 

زخمي كه به دنبال مرحمي برايش بودم

 

اما مرحم آن نمكي بود كه به دست نامردان بر روي آن پاشيده شد

 

 حالا چه مي گويي؟؟؟

 

باز هم صبر؟؟

 

باز هم تحمل؟؟

 

باز هم انتظار؟؟

 

باشد... هر چه گويي همان است

 

هر چه باشد تو پروردگار مني!!!

 

درست است

 

اما خداي من!

 

 چگونه ... چگونه ميتوان چشم بر هم گذاشته و هيچ نگويم؟

 

اين بار خود قضاوت كن

 

مي توانم؟

 

نه! نه! اين را از من نخواه

 

من بنده اي هستم حقير و ناتوان

 

تنها مي توانم ببينم و هيچ نگويم

 

اي اميد آرزوهاي من

 

اي ناجي قصه هاي بي پايانم

 

و اي كسي كه درد با تو درمان ميشود

 

دستهايم به سوي تو دراز است

 

اشكهايم براي تو روان است

 

قلبم براي تو در تپش است

 

پس بيا، بيا و دستان ناتوان مرا بگير

 

بيا و اين دل آشفته مرا  مصفا كن

 

آري، تو هماني كه من ساليان سال به دنبالش بودم

 

هماني!!!

 

هماني كه دلم با ديدنش، با حس كردنش و با دركش به لرزش مي افتد

 

پاهايم سست

 

دستانم ناتوان

 

چشمانم نابينا

 

و گوشهايم كر

 

و زبانم لال ميشود

 

اين بار شناختمت

 

بارها به سراغم آمدي اما من نتوانستم ببينم

 

بارها دستم را گرفتي اما من درك نكردم

 

در گوشم زمزمه كردي

 

بر زبانم جاري ساختي

 

به دستم دادي

 

به راهم افشاندي

 

اما ... اما من حس نكردم

 

ولي .... ولي گذشت زمان رهايي من

 

من رها از خود بودم و سرگردان در وادي نور

 

آري

 

همانجا بود كه پيدايت كردم

 

ميداني چرا؟

 

چون تو پروردگارم هستي!!!!

+ نوشته شده در  جمعه 9 تیر1385ساعت 21:23  توسط سید محمد حسن سرکشیک  | 




دل من اگر از عشق نصيبي دارد ****** حضرت عشق به من لطف عجيبي دارد