تبليغاتX
چار دیواری


اناری پرترک از شاخه افتاد

سر شب بی صدا تو حوض خونه

نفهمید و یهو پخش و پلا شد

همه دار و ندارش دونه دونه


تموم ماهیا تو حوض اون شب

صدایی توی تاریکی شنیدن

پریدن روی پاشویه نشستن

اناری پرترک رو اب دیدن


انار پرترک تنهای تنها

دلش صد تیکه شد تو اون سیاهی

یهو اون ماهیای با محبت

شدن بی رحم عین کوسه ماهی


به جون اون انار افتادن و ...آخ

نخوردن آب ها اصلا تکونی

چی شد از اون انار تیکه پاره

نه جونی موند نه دونی نه خونی ؟


اناره یادش اومد اون شبا رو

که اون بالا بالاها آشیون داشت

برای ماهی یا لالا یی می خوند

لبی خندون دلی از غصه خون داشت


دلش خون بود مبادا تو دل شب

بیاد باد  و  رو  آبا  چین بیفته

نمی دونس که تیکه تیکه می شه

ازاون بالا اگه پایین بیفته


انار تیکه تیکه تازه فهمید

که دست مهربونش بی نمک بود

رفیقا م کا شکی روزی بفهمن

دل من اون انار پر ترک بود ...!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 18:38  توسط سید محمد حسن سرکشیک  | 



دودلم اول خط نام خدا بنويسم

يا که رندی کنم و اسم تو را بنويسم

همه يک گفتم و دينم همه يکتايی بود

با کدامين قلم امروز دوتا بنويسم

ای که با حرف تو هر مسئله ای حل شدنی است

بخدا خود تو بگو نام که را بنويسم

صاحب قبله و قبله دو عزيزند ولی

خوشتر آنست من از قبله نما بنويسم

آسمان مثل تو احساس مرا درک نکرد

باز غم نامه به بيگانه چرا بنويسم

تا به کی زير چنين سقف سياه و سنگين

قصه درد به امّيد دوا بنويسم

قلمم جوهرش از جوش و جراحت جاری است

پست باشم که پَی نان و نوا بنويسم

بارها قصد خطر کردم و گفتی ننويس

پس من اين بغض فرو خورده کجا بنويسم

بعد يک عمر ببين دست و دلم می لرزد

که من و تو به هم آميزم و ما بنويسم

من و تو چون تن و جانند مخواه و مگذار

ايندو را باز همينطور جدا بنويسم

شعر من با تو پر از شادی و شيرينکاميست

باز حتی اگر از سوگ و عزا بنويسم

با تو از حرکت دستم برکت مي بارد

فرق هم نيست چه نفرين ، چه دعا بنويسم

از نگاهت به رويم پنجره ای را بگشای

تا در آن منظره ی روح گشا بنويسم

تيغ و تشباد هم از ريشه نخواهد خشکاند

غزلی را که در آن حال و هوا بنويسم

عشق آن روز که اين لوح و قلم دستم داد

گفت هر شب غزل چَشم شما بنويسم

(خلیل ذکاوت)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 آذر1387ساعت 19:7  توسط سید محمد حسن سرکشیک  | 



وقتش رسیده  حال و هوایم عوض شود

با  سار  ِ پشت پنجره  جایم عوض شود

 

هی کار دست من بدهد   چشم های تو

هی  توبه بشکنم  و  خدایم  عوض شود

 

با بیت های  سر زده  از سمت ِ ناگهان

حس  می کنم  که قافیه هایم عوض شود

 

جای تمام  گریه ،  غزل های ناگــــــزیر

با قاه قاه ِ خنده ی بی غم    عوض شود

 

سهراب ِ شعرهای من   از دست می رود

حتی اگر عقیده ی  رستم عوض شود

 

قدری کلافه ام    و هوس کرده ام  که باز

در بیت های بعد ،  ردیفم عوض شود

 

حـوّای جا گرفته  در این  فکر رنج ِ تلخ

انگــار  هیچ وقـت  به آدم  نـمی رسد

 

تن  داده ام  به این که بسوزم در آتشت

حالا  بهشت هم  به  جهنم  نمی رسد

 

با این ردیف و قافیه  بهتر  نمی شوم !

وقتش رسیده  حال و هوایم  عوض شود...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 13:26  توسط سید محمد حسن سرکشیک  | 



غزلک،شکستن ات کار کیه؟

به عزا نشستن ات کار کیه؟

عسلک،نبینم افتادنتو

بگو پر پر شدن ات،کار کیه؟

 

نگو دیو قصه تو فنجون فالت افتاد

آسمون لهجه ی فیروزه رو یاد تو نداد

غزلک گریه نکن ،گریه به چشمات نمیاد

 

سنگ فیروزه این رنگی به قاب کی شکست؟

زورق رهایی ی تو چه جوری به گل نشست؟

ای نگین از همه ستاره ها،ستاره تر

راست بگو سنگ سقوط و کی به پرواز تو بست؟

 

غزلک قشون قشون ستاره دنباله ی تو

همه شون عاشق بد بخت هزار ساله ی تو

پس کدوم گردنه بندی حرمت راه و شکست

که نمی رسه کسی به داد شب ناله ی تو

 

گلکم بهار بی تو مرگ پاییزی مونه

تن تنهاییمو گل زخم های تو می پوشونه

کاری از دست غزل بر نمیاد آینه دار

که حضورت غزلامو خط به خط می سوزونه

 

شبدر پرپر، از اقاقیا سر غزلک

از غزل گریه به بغض من خودی تر غزلک

دلکم حریق ابریشم این رفاقت و

زیر بارون غزل نداره باور غزلک

 

جشن گل سوزون نذار عادت بشه عادت بشه

ریشه ی بیشه به دست تیشه بی حرمت بشه

وقتی هم صدایی اینجا یعنی بر پایی ی دار

پس بذار تنهایی ما بین ما قسمت بشه

 

نا خوشم ناخوش نا خوش بی خود اما خود تو

داره من کم میشه از من می رسه تا خود تو

کی برای شونه هات غزل می بافه جای شال

جز من من کیه نزدیک مث تن با خود تو

 

غزلک شکستن ات کار من و ما که نبود؟

بغض تو ،گریه تو ،کار غزل ها که نبود؟

غزلک هر چی که هست،بدجوری خوبی واسه ما

هر چی بود شعرای من،محض تماشا که نبود

 

اگه تن پس می زنیم حرمت عشق و نشکنیم

اگه چاووش نشدیم به شب شبیخون نزنیم

اگه من جفت تو نیس ترانه اندازه ی توست

تو شبای بی کسی ما همه دنبال منیم

 

غزلک یار اگه آوار تو شد گریه نکن

اگه بر حق شدنت دار تو شد گریه نکن

اگه هر پنجره دیوار تو شد گریه نکن

یا پرستار اگه بیمار تو شد گریه نکن

 

غزلک هر جا برم ترانه یعنی اسم تو

خط هر منظره از جنس خطوط جسم تو

ته هر کوچه ی بن بست غزل خونه ی تو

همه کس به اسم تو قصه ی ما طلسم تو

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 تیر1387ساعت 16:11  توسط سید محمد حسن سرکشیک  | 



ولنتاین یا سپندارمذگان ؟! 

وقتی به شروع و چگونگی وقوعش فكر می كنم، بنظرم همه چیز گیج و پیچیده می آید!

 اما ظاهرا این گیجی چندان هم عجیب ودور از انتظار نیست، چون عبارت ضربه فرهنگی را چنین تعریف كرده اند:
((تغییراتی در فرهنگ كه موجب به وجود آمدن گیجی، سردرگمی و هیجان می شود.))
این ضربه چنان نرم و آهسته بر پیكر ملت ما فرود آمد كه جز گیجی و بی هویتی پی آمد آن چیزی نفهمیدیم!

 شاید افراد زیادی را ببینید كه كلمات Hi و Hello را با لهجه غلیظ Americanاش تلفظ می كنند.
اما تعداد افرادی كه از واژه درود استفاده می كنند، بسیار نادر است!
همینطور كلمه
Thanks بیش از سپاسگزارم و Good bye بسیار راحت تر از بدرود در دهان ها می چرخد.
 
ما حتی به این هم بسنده نكرده ایم!
این روزها مردم برگزاری جشن ها و مناسبت هی خارجی را نشانه تجدد، تمدن و تفاخر می دانند.
 
سفره هفت سین نمی چینند، اما در آراستن درخت كریسمس اهتمام می ورزند!
جشن شب یلدا كه به بهانه بلند شدن روز، بری شكرگزاری از بركات و نعمات خداوندی برگزار می شده است را نمی شناسند، اما همراه و همزمان با بیگانگان روز شكرگزاری برپا می كنند!

همه چیز را در مورد
Valentine و فلسفه نامگذاریش می دانند، اما حتی اسم سپندار مذگان به گوششان نخورده است.

چند سالی است حوالی 25 بهمن ماه ( 14 فوریه ) كه می شود هیاهو و هیجان را در خیابان ها می بینیم. مغازه های اجناس كادوئی لوكس و فانتزی غلغله می شود. همه جا اسم Valentine به گوش می خورد. از هر بچه مدرسه ای كه در مورد ولنتاین سوال كنی می داند كه " در قرن سوم میلادی كه مطابق می شود با اوایل امپراطوری ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بوده است بنام كلودیوس دوم. كلودیوس عقاید عجیبی داشته است از جمله اینكه سربازی خوب خواهد جنگید كه مجرد باشد. از این رو ازدواج را برای سربازان امپراطوری روم قدغن می كند. كلودیوس به قدری بی رحم و فرمانش به اندازه ای قاطع بود كه هیچ كس جرات كمك به ازدواج سربازان را نداشت. اما كشیشی به نام والنتیوس ( ولنتاین ) ، مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری می كرد. كلودیوس دوم از این جریان خبردار می شود و دستور می دهد كه والنتاین را به زندان بیندازند. والنتاین در زندان عاشق دختر زندانبان می شود. سرانجام كشیش به جرم جاری كردن عقد عشاق، با قلبی عاشق اعدام می شود ... بنابراین او را به عنوان فدایی و شهید راه عشق می دانند و از آن زمان نهاد و سمبلی می شود برای عشق! "

اما كمتر كسی است كه بداند در ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، كه از بیست قرن پیش از میلاد، روزی موسوم به روز عشق بوده است!

جالب است بدانید كه این روز در تقویم جدید ایرانی دقیقا مصادف است با 29 بهمن، یعنی تنها 4 روز پس از والنتاین فرنگی! این روز سپندار مذگان یا اسفندار مذگان نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن این روز به عنوان روز عشق به این صورت بوده است كه در ایران باستان هر ماه را سی روز حساب می كردند و علاوه بر اینكه ماه ها اسم داشتند، هریك از روزهای ماه نیز یك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، اندیشه ) كه نخستین صفت خداوند است، روز سوم اردیبهشت یعنی "بهترین راستی و پاكی" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهریور یعنی "شاهی و فرمانروایی آرمانی" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می ورزد. زشت و زیبا را به یك چشم می نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق می پنداشتند. در هر ماه، یك بار، نام روز و ماه یكی می شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن می شد، جشنی ترتیب می دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمین روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، مهرگان لقب می گرفت. همین طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ یا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشنی با همین عنوان می گرفتند.

سپندار مذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پیدا می كردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت می كردند.
ملت ایران از جمله ملت هایی است كه زندگی اش با جشن و شادمانی پیوند فراوانی داشته است، به مناسبت های گوناگون جشن می گرفتند و با سرور و شادمانی روزگار می گذرانده اند. این جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگی، خلق و خوی، فلسفه حیات و كلا جهان بینی ایرانیان باستان است. از آنجایی كه ما با فرهنگ باستانی خود ناآشناییم شكوه و زیبایی این فرهنگ با ما بیگانه شده است. نقطه مقابل ملت ما آمریكاییها هستند كه به خود جهان بینی دچار می باشند. آنها دنیا را تنها از دیدگاه و زاویه خاص خود نگاه می كنند. مردمانی كه چنین دیدگاهی دارند، متوجه نمی شوند كه ملت های دیگر شیوه های زندگی و فرهنگ های متفاوتی دارند. آمریكاییها بشدت قوم پرستند و خود را محور جهان می دانند. آنها بر این باورند كه عادات، رسوم و ارزش های فرهنگی شان برتر از سایرین است. این موضوع در بررسی عملكرد آنان بخوبی مشهود است. بعنوان مثال در حالی كه این روزها مردم كشورهای مختلف جهان معمولا به سه، چهار زبان مسلط می باشند، آمریكاییها تقریبا تنها به یك زبان حرف می زنند. همچنین مصرانه در پی اشاعه دادن جشن ها و سنت های خاص فرهنگ خود هستند.

اطلاع داشتن از فرهنگ های سایر ملل و مرعوب شدن در برابر آن فرهنگ ها دو مقوله كاملا جداست. با مرعوب شدن در برابر فرهنگ و آداب و رسوم دیگران، بی اینكه ریشه در خاك، در فرهنگ و تاریخ ما داشته باشد، اگر هم به جایی برسیم، جایی ست كه دیگران پیش از ما رسیده اند و جا خوش كرده اند!

برای اینكه ملتی در تفكر عقیم شود، باید هویت فرهنگی تاریخی را از او گرفت. فرهنگ مهم ترین عامل در حیات، رشد، بالندگی یا نابودی ملت ها است. هویت هر ملتی در تاریخ آن ملت نهاده شده است. اقوامی كه در تاریخ از جایگاه شامخی برخوردارند، كسانی هستند كه توانسته اند به شیوه مؤثرتری خود، فرهنگ و اسطوره های باستانی خود را معرفی كنند و حیات خود را تا ارتفاع یك افسانه بالا برند. آنچه برای معاصرین و ایندگان حائز اهمیت است، عدد افراد یك ملت و تعداد سربازانی كه در جنگ كشته شده اند نیست؛ بلكه ارزشی است كه آن ملت در زرادخانه فرهنگی بشریت دارد.

شاید هنوز دیر نشده باشد كه روز عشق را از 14فوریه ( Valentine ) به 29 بهمن ( سپندار مذگان ایرانیان باستان ) تغییر دهیم .

·        چرا سپندار مذگان در روز پنجم اسفندماه نیست ؟

زیرا در گذشته ایرانیان 12 ماه 30 روزه داشتند و 5 روز را نیز افزودن بر آن 12 ماه در سالشمار خود داشته اند. بنابراین روز پنجم اسفند ( سپندار مذگان ) ، با روز 335 از سال یا 29 بهمن در سالشمار کنونی ایرانیان برابر است.

 در گاهنامه اوستایی، همه ماهها 30 روزه بودند و علاوه بر هر ماه، هر روز ماه هم یه اسم داشته. در هر ماه روزی که هم نام ماه بوده رو جشن می گرفتند.برای مثال 5 اسفند که همین سپندار مذگان هست. و اما چرا 6 روز به عقب اومده این جشن ؟
در گاهنامه کنونی 6 ماه اول 31 روزه هستند، پس از ماه اول شروع میکنیم: وقتی روز 31 فروردین می رسه، این روز معادل میشه با اولین روز از اردیبهشت در گاهنامه اوستایی ( که ماه 30 روزه بوده ). و روز اول اردیبهشت در
 گاهنامه کنونی در 
حقیقت میشه روز دوم اردیبهشت از گاهنامه اوستایی.
به همین صورت روز
31 اردیبهشت در گاهنامه کنونی میشه روز دوم خرداد از گاهنامه اوستایی، و به همین ترتیب، روز 31 خرداد در گاهنامه کنونی
  میشه روز سوم تیراز گاهنامه اوستایی، روز 31 تیر در گاهنامه کنونی میشه روز چهارم مرداد از گاهنامه اوستایی، روز 31 مرداد در گاهنامه کنونی
 میشه روز پنجم شهریور از گاهنامه اوستایی و روز 31 شهریور در گاهنامه کنونی
  
میشه روز ششم مهر از گاهنامه اوستایی.
یعنی در ماههای نیمه دوم هر روز از هر ماه در گاهنامه کنونی معادل
6 روز بعد از خود در گاهنامه اوستایی میشه و به همین دلیل پنجمین روز از اسفند میشه روز 29 ام از بهمن ماه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 13:28  توسط سید محمد حسن سرکشیک  | 



حافظ شیرازی:

 اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا

 به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

صائب تبریزی:

 اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا

 به خال هندویش بخشم سرو دست و تن و پارا

 هرآنکس چیز می‌بخشد زمال خویش می‌بخشد

 نه چون حافظ که می‌بخشد سمرقند و بخارا را

شهریار:

 اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا

 به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را

 هرآنکس چیز می‌بخشد بسان مرد می‌بخشد

 نه چون صائب که می‌بخشد سرو دست وتن و پارا

 سرو دست و تن و پارا به خاک گور می‌بخشند

نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دل ها را

+ نوشته شده در  شنبه 22 دی1386ساعت 20:11  توسط سید محمد حسن سرکشیک  | 



سرخوش زسبوي غم پنهاني خويشم
چون زلف تو سرگرم پريشاني خويشم

در بزم وصال تو نگويم زكم و بيش
چون آينه خو كرده به حيراني خويشم

لب باز نكردم به خروشي و فغاني
من محرم راز دل طوفاني خويشم

يك چند پشيمان شدم از رندي و مستي
عمريست پشيمان زپشيماني خويشم

از شوق شكرخند لبش جان نسپردم
شرمنده جانان زگران جاني خويشم

بشكسته‌تر ازخويش نديدم به همه عمر
افسرده دل از خويشم و زنداني خويشم

هر چند امين، بسته دنيا نيم اما
دلبسته ياران خراساني خويشم

+ نوشته شده در  جمعه 20 مهر1386ساعت 15:34  توسط سید محمد حسن سرکشیک  | 



گاهي اگر با ماه صحبت كرده باشي

از ما اگر پيشش شكايت كرده باشي

گاهي اگر در چاه مانند پدر آه

اندوه مادر را حكايت كرده باشي

گاهي اگر زير درختان مدينه

بعد از زيارت استراحت كرده باشي

گاهي اگر بعد از وضو مكثي كني تا

آيينه يي را غرق حيرت كرده باشي

در سال هاي سال دوري و صبوري

چشم انتظاري را شفاعت كرده باشي

حتي اگر بي آن كه مشتاقان بدانند

گاهي نمازي را امامت كرده باشي

يا در لباس ناشناسي در شب قدر

از خود حديثي را روايت كرده باشي

يا در ميان كوچه هاي تنگ و خسته

نان و پنير و عشق قسمت كرده باشي

پس بوده يي و هستي و مي آيي از راه

تا حق دل ها را رعايت كرده باشي

پس مردمك هاي نگاه ما عقيم اند

تو حاضري بي آن كه غيبت كرده باشي

********************************************

ببين چه حالي بهمون داده...

 

دلت را خانه ماکن مصفا کردنش بامن

بما درد دل افشاکن مداواکردنش بامن

اگر گم کرده ای ای دل کلید استجابت را

بیا یک لحظه با ما باش پیدا کردنش بامن

بیفشان قطره اشکی که من هستم خریدارش

بیاور قطره ای اخلاص پیدا کردنش با من

اگر درها برویت بسته شد دل مکن باز آ

دراین خانه دق الباب کن وا کردنش بامن

به من گو حاجت خود را اجابت می کنم آنی

طلب کن آنچه می خواهی مهیا کردنش با من

بیا قبل از وقوع مرگ روشن کن حسابت را

بیاور نیک وبد را جمع منها کردنش بامن

چوخوردی روزی امروز مارا شکرنعمت کن

غم فردا نخورتامین فردا کردنش بامن

بقرآن آیه رحمت فراوان است ای انسان

بخوان این آیه را تفسیر ومعنا کردنش بامن

اگر عمری گنه کردی مشو نومید از رحمت

تو نام توبه را بنویس امضا کردنش بامن

**********************************************

گفتم که روی خوبت از من چرا نهان است؟

است گفتا تو  خود  حجابی  ورنه  رخم   عیان

گفتم که  از  که  پرسم  جانا  نشان کویت؟

گفتا نشان چه پرسی ان کوی بی نشان است

گفتم   مرا   غم   تو  خوشتر   زشادمانی

است  گفتا که  در  ره  ما  غم   نیز   شادمان

گفتم  که  سوخت  جانم  از  اتش  نهانم

است گفت ان که سوخت او را کی ناله یا فغان

گفتم فراق تا کی؟ گفتا که تا تو هستی

است گفتم نفس همین است گفتا سخن همان

گفتم که حاجتی است گفتا بخواه از ما

گفتم  غمم   بیفزا   گفتا   که  رایگان  است

گفتم زفیض بپذیر این نیمه جان که دارد

گفتا  نگاه  دارش  غمخانه  تو جان  است

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 17:22  توسط سید محمد حسن سرکشیک  | 



نسل منفي يكم و منفي دوم و منفي سوم بيشتر در كوچه ها عاشق مي شدند. خوراكشان هم همسايه روبرويي بود. دعوا و كتك كاري و «آخ ديگه آبرومون جلوي در و همسايه رفت» هم هكذا. نسل صفرمي ها و نسل يكمي ها اما درشرايط ديگري عاشق شدند. آنها گاهي در پياده رو نامه هاي عاشقانه ردوبدل مي كردند و درعين حال گاهي كتاب هايي به هم مي دادند و زير جملات عاشقانه اش خط مي كشيدند. اين كار دو حسن داشت. يكي اينكه طرف تابلو نمي كرد كه بلد نيست يك نامه عاشقانه بنويسد دوم اينكه ادبيات هم وارد ماجرا مي شد. در همين فاصله كم كم در كشورهايي مثل هند با يك عينك جابجا كردن يابا يك بوق با يك درخت خيلي ها عاشق مي شدند.
وقتي به نسل ما كه سوم باشد نوبت عاشقي رسيد ديديم روش هاي بروز عشق و علاقه با سرعتي معادل سرعت نور افزايش يافته است. اتوبوس و رستوران و پيتزاي مخلوط و يك بليت سينماي اضافه و حتي روي ديوار توالت هاي عمومي ازعشق خوانده مي شد. بعلاوه چت روم ها كه خودش فرصت خفني بود براي اينكه شما بتركانيد.
اين مقدمه تاريخي را برايتان نوشتم كه اضافه كنم:
دراين ميان يك جور عشق ديگر هم بود كه گريبان يكسري آدم هاي صاف و صادق را گرفت. يعني آنها درحقيقت گريبان اين عشق را گرفتند.
همان هايي كه عشقشان ايران بود و درد دين داشتند. آنها رفتند جنگيدند تا من و تو سالها بعد راحت عاشق شويم و شيطنت كنيم... چه باك اگر باشند و گاهي سرمان فريادي هم بكشند!

*********************************************

اين روزها احساس مي کنم کسي يا چيزي در من رشد مي کند؛ گويا دانه ناشناخته‌اي به سرزمين روح من فرود آمده و هر لحظه بيشتر و بيشتر در من رشد مي کند. خدايا در ميان کوچه پس کوچه هاي زندگي گم شده ام. بابا آدرس اون بالا ها رو بده. من از اينجا خسته شدم، دوسش ندارم؛ نمي‌شه تنهايي ها رو با اين آدمها خوب قسمت کرد؛ اينها همه خودشون به خودشون گره خوردن؛ مـــــن تــو رو ميخوام.
مدت هاست که بدون تو جايي نمي‌روم. تو را با خود به ساده ترين مخفيگاههاي ممکن ميبرم؛ تو را که لحظه لحظه وجودم بيشتر از تو لبريز مي‌شود، از اينجايي‌ها پنهان مي کنم؛ مثل يک نامه عاشقانه... خدايا مرا از اينجا، از پيش اين مردم صد رنگ ببر...

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مرداد1386ساعت 14:21  توسط سید محمد حسن سرکشیک  | 



ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب می فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را. شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند. از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در جعبه عبادت را باز كردم
. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود. آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را. و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 اسفند1385ساعت 17:34  توسط سید محمد حسن سرکشیک  | 




سلام بر تو ای آنکه رهایم نمی کنی...

                    فرسنگها فاصله میان من و تو...

تنها سبب این دلتنگیها من رنجور است که بی تو هیچ می شود...

                                 توان سخنم نیست...

              درود بر تو ای خاموشی...

   زنده باد قلب پاره پاره...

 

+ نوشته شده در  شنبه 7 بهمن1385ساعت 12:40  توسط سید محمد حسن سرکشیک  | 



من پذیرفتم شکست خویش را...

من پذیرفتم شکست خویش را
پندهای عقل دور اندیش را
من پذیرفتم که عشق افسانه است
این دل درد آشنا دیوانه است
میروم از رفتن من باش شــــــــــــاد
از عذاب دیدنم آزاد باش
گر چه تو زودتر از من میـــــــــــروی
آرزو دارم ولی عاشق شوی
آرزو دارم بفــــهـــــمی درد را
تلخی برخورد های سرد را....

+ نوشته شده در  شنبه 2 دی1385ساعت 9:25  توسط سید محمد حسن سرکشیک  | 



مي‌خواهم عاشق باشم و عاشق بمانم

من از بلنداي قله فراموش شدگان با شما سخن مي‌گويم. با من بگوييد عشق چه رنگي است؟ عشق را به من بياموزيد. دوست دارم بدانم اين واژه‌اي که کتابهاي قصه شما را پر کرده است، رازش در چيست؟
هان! اي مردم عصر يخي، مي‌گوييد که عشق از جنس بلور است. مثل دانه‌هاي کريستال شفاف و زيباست. شايد منظور شما همان قطره‌هاي اشکي است که هنگام جدايي دو دوست بر گونه‌هايشان جاري مي‌شود.
مي‌گفتيد عشق محکم و پايدار است. شايد از قلبهاي آهنيني سخن مي‌گوييد که امروزه همه جا پر شده است. قلبهاي محکمي که حتي ديگر صداي شکستنها را نمي‌شنوند.
عشق را هميشه به آتش تشبيه مي‌کرديد، منظور شما گرماي جانبخش آتش در شبهاي تار زمستان بود، يا از شعله‌هاي حيله که خانمان عاشق را مي‌سوزاند مي‌گفتيد.
مي‌خواهم بدانم وقتي از عشق سخن مي‌گوييد اين نقابي که به چهره‌تان مي‌زنيد براي چيست؟ شايد عشق از پشت اين نقاب زيباتر و دوست داشتني تر مي‌شود. کاش مي‌دانستم!! ابهام اين واژه را از ذهن من برداريد.
وقتي سخن ا زعشق به ميان مي‌آيد عکس يک قلب مي‌کشيد، اين همان قلبي است که روزهاي سخت جدايي بايد بشکند، يا منظور شما نزديکي دو دل است؟
من کتابهاي شما را خوانده‌ام، داستانهاي قشنگي که از دلدادگي نوشته‌ايد اما مي‌خواهم بدانم وقتي از کتاب بيرون مي‌آيم، عشق را کجا بايد جستجو کنم. با من سخن بگوييد، عشق کجاست؟ و چگونه است؟
مي‌خواهم عاشق باشم و عاشق بمانم

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 مهر1385ساعت 14:29  توسط سید محمد حسن سرکشیک  | 



شكسپير : اگر كسي را دوست داري رهايش كن

 سوي تو برگشت از آن توست و اگر برنگشت از اول براي تو نبوده

دانشجوي زيست شناسي : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ...

 او تكامل خواهد يافت

دانشجوي آمار : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ...

 اگر دوستت داشته باشد ، احتمال برگشتنش زياد است

و اگر نه احتمال ايجاد يك رابطه مجدد غير ممكن است

دانشجوي فيزيك : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ...

اگر برگشت ، به خاطر قانون جاذبه است

و اگر نه يا اصطكاك بيشتر از انرژي بوده و يا زاويه برخورد ميان دو شيء با زاويه صحيح هماهنگ نبوده است

دانشجوي حسابداري : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ...

 اگر برگشت ، رسيد انبار صادر كن و اگر نه ، برايش اعلاميه بدهكار بفرست

دانشجوي رياضي : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ...

اگر برگشت ، طبق قانون 2=1+1 عمل كرده و اگر نه در عدد صفر ضربش كن

دانشجوي كامپيوتر : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن

 ... اگر برگشت ، از دستور كپي - پيست استفاده كن و اگر نه بهتر است كه ديليت اش كني

دانشجوي خوشبين : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن...

 نگران نباش بر مي گردد

دانشجوي عجول : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ...

اگر در مدت زماني معين بر نگشت فراموشش كن

دانشجوي شكاك : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ...

اگر برگشت ، از او بپرس " چرا " ؟

دانشجوي صبور : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ...

اگر برنگشت ، منتظرش بمان تا برگردد

دانشجوي رشته صنايع : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ...

اگر برگشت ، باز هم به حال خود رهايش كن ، اين كار را مرتب تكرار كن......

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 شهریور1385ساعت 14:17  توسط سید محمد حسن سرکشیک  | 



با خودم بارها خواندم

شعر غمگین این جدایی را

نچشیدم ولی برای شبی

طمع مطبوع آشنایی را

به تو گفتم : به من بگو که چرا

به جفا پاسخ مرا دادی؟

من چه کردم که این چنین آسان

رفتی و دل به دیگری دادی؟

گفتی : از عاشقی گریزانی

باخت هر کس به عشق تن در داد

گفتی : عاشق مباش چون عاشق

عاقبت در سراب خود جان داد

گفتم : ای یار دوستت دارم

با منی، تا همیشه با من باش

در شب بخت من فروزان شو

ماه من شو، بتاب و روشن باش

پاسخم دادی: ای اله ناز

من شبی بی ستاره را مانم

تو چگونه مرا چو مه بینی؟

راه خوشبختیت نمی دانم

گفتم : این نا امیدت از چیست

وز چه از عشق من گریزانی

جز تو در این جهان ندارم کس

درد من را تو خوب می دانی

گفتی : آخر تو هم نمی دانی

رنج من هم ز زندگی کم نیست

خسته ام زیر بار بدعهدی

تو مپندار در دلم غم نیست

گفتم: حالا که هر دو هم دردیم

پس بیا در کنار هم باشیم

قلب خود را به عشق بسپاریم

یار و غم خوار یکدگر باشیم

گفتی ای بی خبر ز اندوهم

گرچه عشقت درون من جاریست

گرچه در دست های عاشق ما

جای دستان یکدگر خالی است

ولی اکنون بدان که من هرگز

عشق خود را چنین نمی خواهم

سوختن در کنار هم ظلم است

من تو را اینچنین نمی خواهم

گفنم : ای خوب من ولی من را

طاقت سوز این جدایی نیست

روز و شب چشم پر زاشکم را

جز تماشای تو هوایی نیست

گفتی : من مرنج، لایق نیست

پیکر من برای آغوشت

برو اکنون، بدان که خیلی زود

عشق من می شود فراموشت

گفتم : از خود مران مرا که دگر

مردنم بهتر از نبودن توست

تار و پود حیات و امیدم

بسته بر ماندگار بودم توست

دیگر از تو جواب نشنیدم

با نگاهت ملامتم کردی

رفتی و از غم جدایی خود

شانه ام را دوباره خم کردی

آن شب از فرط بی پناهی خود

تا سحرگاه گریه ها کردم

به همان حالت غریبانه

از ته دل تو را دعا کردم

ودل من هنوز می سوزد

بهر آن چشمهای رویایی

شاید این سوختن از آن باشد

که نگفتی مرا نمی خواهی!!!

(منا لایق فرد)

************************************

چند رباعی از خیام

 

 چون در گذرم به باده شویید مرا

تلقين ز شراب ناب گویید مرا

خواهید به روز حشر یابید مرا

از خاک در میکده جوييد مرا

******

چندان بخورم شراب کاین بوی شراب

آید ز تراب چون روم زیر تراب

گر بر سر خـاک من رسد مخموری

از بوی شراب من شود مست و خراب

******

می خوردن و شاد بودن آيين منست

فارغ بودن ز کفر و دين؛ دین منست

گفتم به عروس دهر کابين تو چیست

گفتــا دل خـرم تـو کابين مـن است

******

امشب می جام یـک منی خواهم کرد

خود را به دو جام می غنی خواهم کرد

اول سه طلاق عقل و دین خواهم کرد

پس دختر رز را به زنـی خواهم کرد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 مرداد1385ساعت 10:33  توسط سید محمد حسن سرکشیک  | 



زندگی بی معنی است

بهر آن محکومی که سحرگاه سر دار فنا خواهد بود

 

زندگی بی معنی است

بهر آن مرغک در بند که صیاد پس از باد خزان، قفسش بگشاید

 

زندگی بی معنی است

بهر آن عاشق دل ختسته که در بستر مرگ ، دلبرش می آید

 

زندگی بی معنی است

بهر آن گمشده دشت که از فرط عطش ، بی رمق افتاده

وز پس ابر کبود ، ماه بر دیده او می خندد

 

زندگی بی معنی است

بهر آن مفلس بیچاره که از فرط نیاز ، بهر نان شب خود محتاج است

 

زندگی بی معنی است

بهر آن مادر ماتم زده ای ، که سر کشته فرزند به دامان دارد

 

زندگی بی معنی است

پهر آن تازه عروسی که برایش ، خبر مرگ برادر آرند

 

زندگی بی معنی است

بهر من کز پی عمری که دویدم به ره عشق و خیال

زان همه قال و مقال

هیچ در دست ندارم ، به جز اندوه و ملال

وز پی هر نفسی

می دوم سوی زوال          می دوم سوی زوال

 

*************************

حسرت

به تو نتوانم گفت :          

  که چه رنجی دارد

آنکه دور از رخ تو          به امیدی که تو بر می گردی

همه صبح ، روی ایوان سکوت          توی گلدان سراب

با سر انگشت پر از حسرت خویش ، گل غم می کارد

 

به تو نتوانم گفت :        

که چه دردی دارد

زخم از دست دل خود خوردن     پای یک چشمه سرشار

پای یک حوض بلور      پای فواره آب

تشنه ، تشنه مردن

 

به تو نتوانم گفت :

که چرا می کشدم حسرت یک دم با تو

از ته دل گفتن

چشم در چشم تو بیدار شدن

با تو یک شب خفتن...

 

((سروده از منا لایق فرد شاعره جوان و با ذوق که اولین

 مجموعه شعر خود را تحت عنوان ترانه های چشمان تو

منتشر کرده))

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 مرداد1385ساعت 13:2  توسط سید محمد حسن سرکشیک  | 



گيرم اندوه تو خواب است ونگاه تو خيال

پس دلم منتظر کيست عزيز اين همه سال

پس دلم منتظر کيست که من بی خبرم

که من از آتش اندوه خودم شعله ورم

ماه يک پنجره وا شد به خيالم که تويی

همه جا شور به پا شد به خيالم که تويی

 

باز هم دختر همسايه همانی که تو نيست

باز هم چشم من و او که نمی دانم کيست

باز هم چلچله آغاز شد از سمت بهار

کوچه يک عالمه آواز شد از سمت بهار

پيرهن پاره گل جمله تبسم شده است

يوسف کيست که در خنده ی او گم شده است

 

اين چه رازی است که در چشم تو بايد گم شد

بايد انگشت نمای تو و اين مردم شد

به گمانم دل من باز شقايق شده ای

کار از کار گذشته است تو عاشق شده ای

يال کوب عطش است اين که کنون می آيد

اين که با اسب گل از سمت جنون می آيد

 

بی تو بی تو چه زمستانی ام ايلاتی من

چقدر سردم وبارانی ام ايلاتی من

تو کجايی ومن ساده ی درويش کجا؟

تو کجايی ومن بی خبر از خويش کجا؟

دل خزانسوز بهاری است بهاری است که نيست

روز وشب منتظر اسب و سواری است که نيست

 

در دلم اين عطش کيست خدا می داند

عاشقم دست خودم نيست خدا می داند

عاشق چشم تو هستيم و زما بی خبری

خوش به حالت که هنوز از همه جا بی خبری

باز شب ماند ومن اين عطش خانگی ام

باز هم ياد تو ماند ومن وديوانگی ام

 

اشک در دامنم آويخت که دريا باشم

مثل چشم تو پر از شوق تماشا باشم

خواب ديدم که تو می آمدی ودل می رفت

محرم چشم ترم می شدی و دل می رفت:

يک نفر مثل پری يک دو نظر آمد و رفت

با نگاهی به دل خسته ام آتش زد و رفت

 

خنده زد کوچه به دنبال تبسم افتاد

باز دنبال جگر گوشه ی مردم افتاد

"آخرش هم دل ديوانه نفهميد چه شد

يک شبه يک شبه ديوانه چشمان که شد"

تا غزل هست دل غمزده ات مال من است

من به دنبال تو چشم تو به دنبال من است

 

"آی تو تو که فريب من و چشمان منی

تو که گندم تو که حوا تو که شيطان منی

تو که ويران من بی خبر از خود شده ای

تو که ديوانه ی ديوانه تر از خود شده ای"

در نگاه تو که پيوند زد اندوه مرا

چه کسی گل شد و لبخند زد اندوه مرا

 

ای دلت پولک گلنار؛ سپيدار قدت

چه کسی اشک مرا دوخته بر چارقدت؟

چند روزی شده ام محرمت ايلاتی من

آخرش سهم دلم شد غمت ايلاتی من

تو کجايی ومن ساده ی درويش کجا

تو کجايی و من بی خبر از خويش کجا؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مرداد1385ساعت 16:36  توسط سید محمد حسن سرکشیک  | 



ای گل تازه که بویی ز وفا نیست ترا
خبر از سرزنش خار جفا نیست ترا
رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست ترا
التفاتی به اسیران بلا نیست ترا
ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست ترا
با اسیر غم خود رحم چرا نیست ترا
فارغ از عاشق غمناک نمی‌باید بود
جان من اینهمه بی باک نمی‌یابد بود
* * *
همچو گل چند به روی همه خندان باشی
همره غیر به گلگشت گلستان باشی
هر زمان با دگری دست و گریبان باشی
زان بیندیش که از کرده پشیمان باشی
جمع با جمع نباشند و پریشان باشی
یاد حیرانی ما آری و حیران باشی
ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد
به جفا سازد و سد جور برای تو کشد
* * *
شب به کاشانه‌ی اغیار نمی‌باید بود
غیر را شمع شب تار نمی‌باید بود
همه جا با همه کس یار نمی‌باید بود
یار اغیار دل‌آزار نمی‌باید بود
تشنه‌ی خون من زار نمی‌باید بود
تا به این مرتبه خونخوار نمی‌باید بود
من اگر کشته شوم باعث بدنامی تست
موجب شهرت بی باکی و خودکامی تست
* * *
دیگری جز تو مرا اینهمه آزا نکرد
جز تو کس در نظر خلق مرا خوارنکرد
آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد
هیچ سنگین دل بیدادگر این کار نکرد
این ستمها دگری با من بیمار نکرد
هیچکس اینهمه آزار من زار نکرد
گر ز آزردن من هست غرض مردن من
مردم ، آزار مکش از پی آزردن من
* * *
جان من سنگدلی ، دل به تو دادن غلط است
بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است
چشم امید به روی تو گشادن غلط است
روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است
رفتن اولاست ز کوی تو ، ستادن غلط است
جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است
تو نه آنی که غم عاشق زارت باشد
چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشد
* * *
مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست
عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست
از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست
خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست
از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست
چه توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست
شرح درماندگی خود به که تقریر کنم
عاجزم چاره‌ی من چیست چه تدبیر کنم
* * *
نخل نوخیز گلستان جهان بسیار است
گل این باغ بسی ، سرو روان بسیار است
جان من همچو تو غارتگر جان بسیار است
ترک زرین کمر موی میان بسیار است
با لب همچو شکر تنگ دهان بسیار است
نه که غیر از تو جوان نیست، جوان بسیار است
دیگری اینهمه بیداد به عاشق نکند
قصد آزردن یاران موافق نکند
* * *
مدتی شد که در آزارم و می‌دانی تو
به کمند تو گرفتارم و می‌دانی تو
از غم عشق تو بیمارم و می‌دانی تو
داغ عشق تو به جان دارم و می‌دانی تو
خون دل از مژه می‌بارم و می‌دانی تو
از برای تو چنین زارم و می‌دانی تو
از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز
از تو شرمنده یک حرف نبودم هرگز
* * *
مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت
دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت
گوشه‌ای گیرم و من بعد نیایم سویت
نکنم بار دگر یاد قد دلجویت
دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت
سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت
بشنو پند و مکن قصد دل‌آزرده‌ی خویش
ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده‌ی خویش
* * *
چند صبح آیم و از خاک درت شام روم
از سر کوی تو خودکام به ناکام روم
سد دعا گویم و آزرده به دشنام روم
از پیت آیم و با من نشوی رام روم
دور دور از تو من تیره سرانجام روم
نبود زهره که همراه تو یک گام روم
کس چرا اینهمه سنگین دل و بدخو باشد
جان من این روشی نیست که نیکو باشد
* * *
از چه با من نشوی یار چه می‌پرهیزی
یار شو با من بیمار چه می‌پرهیزی
چیست مانع ز من زار چه می‌پرهیزی
بگشا لعل شکر بار چه می‌پرهیزی
حرف زن ای بت خونخوار چه می‌پرهیزی
نه حدیثی کنی اظهار چه می‌پرهیزی
که ترا گفت به ارباب وفا حرف مزن
چین بر ابرو زن و یک بار به ما حرف مزن
* * *
درد من کشته‌ی شمشیر بلا می‌داند
سوز من سوخته داغ جفا می‌داند
مسکنم ساکن صحرای فنا می‌داند
همه کس حال من بی سر و پا می‌داند
پاکبازم هم کس طور مرا می‌داند
عاشقی همچو منت نیست خدا می‌داند
چاره‌ی من کن و مگذار که بیچاره شوم
سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم
* * *
از سر کوی تو با دیده تر خواهم رفت
چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت
تا نظر می‌کنی از پیش نظر خواهم رفت
گر نرفتم ز درت شام ، سحر خواهم رفت
نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت
نیست بازآمدنم باز اگر خواهم رفت
از جفای تو من زار چو رفتم ، رفتم
لطف کن لطف که این بار چو رفتم ، رفتم
* * *
چند در کوی تو با خاک برابر باشم
چند پا مال جفای تو ستمگر باشم
چند پیش تو ، به قدر از همه کمتر باشم
از تو چند ای بت بدکیش مکدر باشم
می‌روم تا به سجود بت دیگر باشم
باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم
خود بگو کز تو کشم ناز و تغافل تا کی
طاقتم نیست از این بیش تحمل تا کی
* * *
سبزه دامن نسرین ترا بنده شوم
ابتدای خط مشکین ترا بنده شوم
چین بر ابرو زدن و کین ترا بنده شوم
گره ابروی پرچین ترا بنده شوم
حرف ناگفتن و تمکین ترا بنده شوم
طرز محبوبی و آیین ترا بنده شوم
الله ، الله ، ز که این قاعده اندوخته‌ای
کیست استاد تو اینها ز که آموخته‌ای
* * *
اینهمه جور که من از پی هم می‌بینم
زود خود را به سر کوی عدم می‌بینم
دیگران راحت و من اینهمه غم می‌بینم
همه کس خرم و من درد و الم می‌بینم
لطف بسیار طمع دارم و کم می‌بینم
هستم آزرده و بسیار ستم می‌بینم
خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر
حرف آزرده درشتانه بود ، خرده مگیر
* * *
آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم
از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم
پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم
همه جا قصه‌ی درد تو روایت نکنم
دیگر این قصه بی حد و نهایت نکنم
خویش را شهره‌ی هر شهر و ولایت نکنم
خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی سهیل است
سوی تو گوشه چشمی ز تو گاهی سهل است

+ نوشته شده در  جمعه 6 مرداد1385ساعت 12:44  توسط سید محمد حسن سرکشیک  | 



تنهایی

آدمها بعضی وقتها خیلی تنها میشن ، دوست دارن حرف بزنن و درد دل کنن ولی .. ولی کسی نیست که حرفاشون رو با اونها بزنن و لاجرم سکوت تنها همدم اونهاست .
تنهایی بد دردیه ، خیلی وقتها دور و بریهای ادم فکر میکنن همینکه دورت شلوغ بسه از تنهایی درمیای ، قافل از اینکه این تنهایی ، تنهایی دل ادمهاست نه تنهایی ظاهریشون .
خیلیها توزندگی ادم میان و میرن که میخوان تنهاییمون رو نجات بدن ولی ... زود خسته میشن و میرن ، وباز ما میمونیم و تنهایی و دلشکستگی حجران اونها . تاحالا شده دلتون تنگ بشه واسه کسی یا کسانی ؟ ای بابا چه سئوال احمقانه ای کردم ! معلومه که شده.دیدین چه حس ویرون کننده ای داره قلب ادم می خواد از سینه بزن بیرون ، البته همدم حتما نباید یک غریبه باشه بلکه میتونه اشنا یا حتی از میتونه...ادم باشه ، خلاصه هرکی که ادم رو درک کنه . بعضی وقتها لازمه که ادم دردودل کنه و چه سخته موقعی که کسی نباشه که حرفمون رو بخواهیم به اون بگیم .


 

 

+ نوشته شده در  جمعه 6 مرداد1385ساعت 12:40  توسط سید محمد حسن سرکشیک  | 



در انتخاب خطر ، استخاره ممنوع است

كلام، هيچ...كه حتي اشاره ممنوع است

 

نوشته اند به طومار جاده، با خط خون

براي مرد، عبور از كناره ممنوع است

 

مپیچ دور بدن‌هاي کشتگان، مهتاب

كفن براي تن پاره پاره ممنوع است

 

غرور، داد به چشمان تشنه لب، اخطار

كه سمت آب گوارا نظاره ممنوع است

 

تمام ماحصل نهضت حسين(ع) اين است

كه نام مرد به هر سنگ‌واره ممنوع است

 

نبينم اي غزل سرخ، بي‌طرف باشي!

صريح باش،دگر استعاره ممنوع است

 

شهادت آمد و هفتاد و دو نفر گفتند:

در انتخاب خطر استخاره ممنوع است

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 تیر1385ساعت 18:35  توسط سید محمد حسن سرکشیک  | 



دوستان شرح پريشاني من گوش كنيد 
داستان غم پنهاني من گوش كنيد 
قصه بي سر و ساماني من گوش كنيد 
گفت و گوي من و حيراني من گوش كنيد 
شرح اين آتش جان سوز نگفتن تا كي؟ 
سوختم سوختم اين راز نهفتن تا كي؟

روزگاري من و او ساكن كويي بوديم 
ساكن كوي بت عربده جويي بوديم 
عقل و دين باخته ديوانه رويي بوديم 
بسته سلسله سلسله مويي بوديم 
كس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود 
يك گرفتار از اين جمله كه هستند نبود

نرگس غمزه زنش اينهمه بيمار نداشت 
سنبل پر شكنش هيچ گرفتار نداشت 
اينهمه مشتري و گرمي بازار نداشت 
يوسفي بود ولي هيچ خريدار نداشت 
اول آنكس كه خريدار شدش من بودم 
باعث گرمي بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبي و رعنايي او 
داد رسوايي من شهرت زيبايي او 
بسكه دادم همه جا شرح دلارايي او 
شهر پر گشت ز غوغاي تماشايي او 
اين زمان عاشق سرگشته فراوان دارد 
كي سر برگ من بي سروسامان دارد

چاره اينست و ندارم به از اين راي دگر 
كه دهم جاي دگر دل به دل آراي دگر 
چشم خود فرش كنم زير كف پاي دگر 
بر كف پاي دگر بوسه زنم جاي دگر 
بعد از اين راي من اينست و همين خواهد بود 
من بر اين هستم و البته چنين خواهد بود

پيش او يار نو و يار كهن هردو يكي ست 
حرمت مدعي و حرمت من هردو يكي سيت 
قول زاغ و غزل مرغ چمن هردو يكي ست 
نغمه بلبل و غوغاي زغن هر دو يكي ست 
اين ندانسته كه قدر همه يكسان نبود 
زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

چون چنين است پي كار دگر باشم به 
چند روزي پي دلدار دگر باشم به 
عندليب گل رخسار دگر باشم به 
مرغ خوش نغمه گلزار دگر باشم به 
نوگلي كو كه شوم بلبل دستان سازش 
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

آن كه بر جانم از او دم به دم آزاري هست 
ميتوان يافت كه بر دل ز منش ياري هست 
از من و بندگي من اگر اشعاري هست 
بفروشد كه به هر گوشه خريداري هست 
به وفاداري من نيست در اين شهر كسي 
بنده اي همچو مرا هست خريدار بسي

مدتي در ره عشق تو دويديم بس است 
راه صد باديه درد بريديم بس است 
قدم از راه طلب باز كشيديم بس است 
اول و آخر اين مرحله ديديم بس است 
بعد از اين ما و سر كوي دل آراي دگر 
با غزالي به غزلخواني و غوغاي دگر

تو مپندار كه مهر از دل محزون نرود 
آتش عشق به جان افتد و بيرون نرود 
وين محبت به صد افسانه و افسون نرود 
چه گمان غلط است اين برود چون نرود 
چند كس از تو و ياران تو آزرده شود 
دوزخ از سردي اين طايفه افسرده شود

اي پسر چند به كام دگرانت بينم 
سرخوش و مست ز جام دگرانت بينم 
مايه عيش مدام دگرانت بينم 
ساقي مجلس عام دگرانت بينم 
تو چه داني كه شدي يار چه بي باكي چند 
چه هوسها كه ندارند هوسناكي چند

يار اين طايفه خانه برانداز مباش 
از تو حيف است به اين طايفه دمساز مباش 
ميشوي شهره به اين فرقه هم آواز مباش 
غافل از لعب حريفان دغل باز مباش 
به كه مشغول به اين شغل نسازي خود را 
اين نه كاري ست مبادا كه ببازي خود را

در كمين تو بسي عيب شماران هستند 
سينه پر درد ز تو كينه گذاران هستند 
داغ بر سينه ز تو سينه فكاران هستند 
غرض اينست كه در قصد تو ياران هستند 
باش مردانه كه ناگاه قفايي نخوري 
واقف كشتي خود باش كه پايي نخوري

گرچه از خاطر وحشي هوس روي تو رفت 
وز دلش آرزوي قامت دلجوي تو رفت 
شد دل آزرده و آزرده دل از كوي تو رفت 
با دل پر گله از ناخوشي خوي تو رفت 
حاش لله كه وفاي تو فراموش كند 
سخن مصلحت آميز كسان گوش كند

روزها فكر من اينست و همه شب سخنم 
كه چرا غافل از احوال دل خويشتنم 
از كجا آمده ام آمدنم بهر چه بود 
به كجا ميروم آخر ننمايي وطنم 
مانده ام سخت عجب از چه سبب ساخت مرا 
يا چه بوده است مراد وي از اين ساختنم 


نه بخود آمده ام اينجا نه بخود باز روم 
آنكه آورد مرا باز برد در وطنم 
مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك 
چند روزي قفسي ساخته ام از بدنم

+ نوشته شده در  جمعه 30 تیر1385ساعت 15:23  توسط سید محمد حسن سرکشیک  | 



نصیحت های زرتشت به پسرش

 

آنچه را گذشته است فراموش کن وبدانچه نرسیده است رنج واندوه مبر

 

هر چه شنوی به عجله وبیهوده مگوی

 

قبل جواب دادن تفکر کن

 

هیچکس را تمسخر مکن

 

نه به راست ونه به دروغ هرگز قسم مخور

 

خود برای خود زن انتخاب کن

 

به ضرر ودشمنی کسی راضی مشو

 

تا حدی که می توانی از مال خود داد ودهش نما

 

کسی را فریب مده تا دردمند نشوی

 

از هر کس وهر چیز مطمئن مباش

 

فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی

 

بیگناه باش تا بیم نداشته باشی

 

سپاس دار باش تا لایق نیکی باشی

 

با مردم یگانه باش تا محرم ومشهور شوی

 

راستگو باش تا استقامت داشته باشی

 

متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی

 

دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی

 

معروف باش تا زندگانی به نیکی گذرانی

 

دوستدار دین باش تا پاک وراست گردی

 

مطابق وجدان خود رفتار کن که بهشتی شوی

 

سخی وجوانمرد باش تا اسمانی باشی

 

روح خود را به خشم وکین الوده مساز

 

در هر کار وگفتار تواضع وادب را فراموش مکن

 

هرگز ترشرو وبد خو مباش

 

در انجمن نزد مرد نادان منشین که ترا نادان ندانند

 

اگر خواهی از کسی دشنام نشنوی کسی را دشنام مده

 

دورو وسخن چین مباش

 

در انجمن نزدیک دروغگو منشین

 

چالاک باش تا هوشیار باشی

 

سحر خیز باش تا کار خود را به نیکی به انجام رسانی

 

اگر چه افسون مار خوب بدانی ولی دست به مار مزن تا ترا نگزد ونمیری

 

با هیچکس وهیچ ایینی پیمان شکنی مکن که به تو اسیب نرسد

 

مغرور وخود پسند مباش زیرا انسان چون مشک پر باد است واگر باد ان خالی شود چیزی باقی نمی ماند

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 تیر1385ساعت 15:21  توسط سید محمد حسن سرکشیک  | 



مي رسد روزي كه بي من روزها را سر كني

مي رسد روزي كه مرگ عشق را باور كني

مي رسد روزي كه بي من در كنار عكس من

نامه هاي كهنه ام را موبه مو از بر كني

 *****

تو را سپید هر چه جز تو را سیاه می کشم

به چشم تو که می رسم سه بار آه می کشم

گلی؟ستاره ای؟پرنده ای؟فرشته ای؟ چه ای؟

تو کاملی تو را شبیه قرص ماه می کشم

  *****

به روی زندگی دو خط زرد می کشم

و چشم عاشق تو را که گریه کرد می کشم

تو رفتی و بدون تو کسی نگفت با خودش

که من بدون چشم تو چه قدر درد می کشم

 ***** 

به روی گونه تا بیدی و رفتی

مرا با عشق سنجیدی و رفتی

تمام هستی ام نیلوفری بود

تو هستی مرا چیدی و رفتی

 ***** 

در انتظارت ای ترانه ی نا مفهوم

کفش های غیرتم را در آوردم

در کویر غرورت پا برهنه راه میروم

تا تاول های قلبم را باور کنی

  *****

صفای ماندنت را دوست دارم

دوبیتی خواندت را دوست دارم

اگرچه از خودت میرانیم لیک

همیشه راندنت را دوست دارم

 *****

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

آتشی بود دراین خانه که کاشانه بسوخت

تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت       

جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
+ نوشته شده در  جمعه 30 تیر1385ساعت 15:17  توسط سید محمد حسن سرکشیک  | 



عشق چیست ؟

از میان تمام نواهای زمینی

 

نوایی که به دورترین نقطه در آسمان راه می یابد

 

موسیقی موزون قلب عاشق است

.

عشق رود زندگی در جهان است

 

میندیش که با دیدن جویباری کوچک

 

یا با رسیدن به نخستین چشمه حقیر

 

عشق را شناخته ای

 

تا آن زمان که از میان دره های خارایین نگذری

 

و جویبار را گم نکنی

 

و مرغزارها را پشت سر نگذاری

 

و جویبار را ببینی که هر آینه گسترده و ژرف تر می گردد

 

تا آنجا که کشتی ها بر پهنه آن پیش می رانند

 

تا به فراسوی مرغزار پا ننهاده ای و به اقیانوس بی انتها نرسیده ای

 

تا تمامی گنجها را به اعماق این اقیانوس نسپرده ای در نخواهی یافت که عشق چیست .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 9 تیر1385ساعت 21:44  توسط سید محمد حسن سرکشیک  | 



 تو پروردگارم هستي

خداي من!

 

 سالهاست كه دنبال چيزي مي گردم

 

چيزي شبيه معجزه

 

يا بهتر بگويم از جنس بلور

 

به اين طرف و آن طرف نظر مي كنم

 

اما هنوز نيافتم

 

خداي من!

 

 اينجا زندگي رنج آور است

 

اينجا، نفس كشيدن خفه كننده است

 

اينجا، بوي مرگ مي دهد

 

اي كاش مي توانستم تمام نا اميدي ها و رنج ها را در گوشه اي پنهان كنم

 

اي كاش مي توانستم زير درخت آرزو، نااميدي را دفن كنم

 

خداي من!

 

 زندگي با نام تو شيرين است

 

نفس كشيدن، به عشق تو دلنشين است

 

و دوست داشتن با ياد تو دلپذير

 

نمي دانم، چگونه برايت بگويم از زخم كهنه اي كه مرا درد مي دهد

 

زخمي كه به دنبال مرحمي برايش بودم

 

اما مرحم آن نمكي بود كه به دست نامردان بر روي آن پاشيده شد

 

 حالا چه مي گويي؟؟؟

 

باز هم صبر؟؟

 

باز هم تحمل؟؟

 

باز هم انتظار؟؟

 

باشد... هر چه گويي همان است

 

هر چه باشد تو پروردگار مني!!!

 

درست است

 

اما خداي من!

 

 چگونه ... چگونه ميتوان چشم بر هم گذاشته و هيچ نگويم؟

 

اين بار خود قضاوت كن

 

مي توانم؟

 

نه! نه! اين را از من نخواه

 

من بنده اي هستم حقير و ناتوان

 

تنها مي توانم ببينم و هيچ نگويم

 

اي اميد آرزوهاي من

 

اي ناجي قصه هاي بي پايانم

 

و اي كسي كه درد با تو درمان ميشود

 

دستهايم به سوي تو دراز است

 

اشكهايم براي تو روان است

 

قلبم براي تو در تپش است

 

پس بيا، بيا و دستان ناتوان مرا بگير

 

بيا و اين دل آشفته مرا  مصفا كن

 

آري، تو هماني كه من ساليان سال به دنبالش بودم

 

هماني!!!

 

هماني كه دلم با ديدنش، با حس كردنش و با دركش به لرزش مي افتد

 

پاهايم سست

 

دستانم ناتوان

 

چشمانم نابينا

 

و گوشهايم كر

 

و زبانم لال ميشود

 

اين بار شناختمت

 

بارها به سراغم آمدي اما من نتوانستم ببينم

 

بارها دستم را گرفتي اما من درك نكردم

 

در گوشم زمزمه كردي

 

بر زبانم جاري ساختي

 

به دستم دادي

 

به راهم افشاندي

 

اما ... اما من حس نكردم

 

ولي .... ولي گذشت زمان رهايي من

 

من رها از خود بودم و سرگردان در وادي نور

 

آري

 

همانجا بود كه پيدايت كردم

 

ميداني چرا؟

 

چون تو پروردگارم هستي!!!!

+ نوشته شده در  جمعه 9 تیر1385ساعت 21:23  توسط سید محمد حسن سرکشیک  | 




دل من اگر از عشق نصيبي دارد ****** حضرت عشق به من لطف عجيبي دارد