غزلک،شکستن ات کار کیه؟
به عزا نشستن ات کار کیه؟
عسلک،نبینم افتادنتو
بگو پر پر شدن ات،کار کیه؟
نگو دیو قصه تو فنجون فالت افتاد
آسمون لهجه ی فیروزه رو یاد تو نداد
غزلک گریه نکن ،گریه به چشمات نمیاد
سنگ فیروزه این رنگی به قاب کی شکست؟
زورق رهایی ی تو چه جوری به گل نشست؟
ای نگین از همه ستاره ها،ستاره تر
راست بگو سنگ سقوط و کی به پرواز تو بست؟
غزلک قشون قشون ستاره دنباله ی تو
همه شون عاشق بد بخت هزار ساله ی تو
پس کدوم گردنه بندی حرمت راه و شکست
که نمی رسه کسی به داد شب ناله ی تو
گلکم بهار بی تو مرگ پاییزی مونه
تن تنهاییمو گل زخم های تو می پوشونه
کاری از دست غزل بر نمیاد آینه دار
که حضورت غزلامو خط به خط می سوزونه
شبدر پرپر، از اقاقیا سر غزلک
از غزل گریه به بغض من خودی تر غزلک
دلکم حریق ابریشم این رفاقت و
زیر بارون غزل نداره باور غزلک
جشن گل سوزون نذار عادت بشه عادت بشه
ریشه ی بیشه به دست تیشه بی حرمت بشه
وقتی هم صدایی اینجا یعنی بر پایی ی دار
پس بذار تنهایی ما بین ما قسمت بشه
نا خوشم ناخوش نا خوش بی خود اما خود تو
داره من کم میشه از من می رسه تا خود تو
کی برای شونه هات غزل می بافه جای شال
جز من من کیه نزدیک مث تن با خود تو
غزلک شکستن ات کار من و ما که نبود؟
بغض تو ،گریه تو ،کار غزل ها که نبود؟
غزلک هر چی که هست،بدجوری خوبی واسه ما
هر چی بود شعرای من،محض تماشا که نبود
اگه تن پس می زنیم حرمت عشق و نشکنیم
اگه چاووش نشدیم به شب شبیخون نزنیم
اگه من جفت تو نیس ترانه اندازه ی توست
تو شبای بی کسی ما همه دنبال منیم
غزلک یار اگه آوار تو شد گریه نکن
اگه بر حق شدنت دار تو شد گریه نکن
اگه هر پنجره دیوار تو شد گریه نکن
یا پرستار اگه بیمار تو شد گریه نکن
غزلک هر جا برم ترانه یعنی اسم تو
خط هر منظره از جنس خطوط جسم تو
ته هر کوچه ی بن بست غزل خونه ی تو
همه کس به اسم تو قصه ی ما طلسم تو
ولنتاین یا سپندارمذگان ؟!
وقتی به شروع و چگونگی وقوعش فكر می كنم، بنظرم همه چیز گیج و پیچیده می آید!
اما ظاهرا این گیجی چندان هم عجیب ودور از انتظار نیست، چون عبارت ضربه فرهنگی را چنین تعریف كرده اند:
((تغییراتی در فرهنگ كه موجب به وجود آمدن گیجی، سردرگمی و هیجان می شود.))
این ضربه چنان نرم و آهسته بر پیكر ملت ما فرود آمد كه جز گیجی و بی هویتی پی آمد آن چیزی نفهمیدیم!
اما تعداد افرادی كه از واژه درود استفاده می كنند، بسیار نادر است!
همینطور كلمه Thanks بیش از سپاسگزارم و Good bye بسیار راحت تر از بدرود در دهان ها می چرخد. ما حتی به این هم بسنده نكرده ایم!
این روزها مردم برگزاری جشن ها و مناسبت هی خارجی را نشانه تجدد، تمدن و تفاخر می دانند. سفره هفت سین نمی چینند، اما در آراستن درخت كریسمس اهتمام می ورزند!
جشن شب یلدا كه به بهانه بلند شدن روز، بری شكرگزاری از بركات و نعمات خداوندی برگزار می شده است را نمی شناسند، اما همراه و همزمان با بیگانگان روز شكرگزاری برپا می كنند!
همه چیز را در مورد Valentine و فلسفه نامگذاریش می دانند، اما حتی اسم سپندار مذگان به گوششان نخورده است.
چند سالی است حوالی 25 بهمن ماه ( 14 فوریه ) كه می شود هیاهو و هیجان را در خیابان ها می بینیم. مغازه های اجناس كادوئی لوكس و فانتزی غلغله می شود. همه جا اسم Valentine به گوش می خورد. از هر بچه مدرسه ای كه در مورد ولنتاین سوال كنی می داند كه " در قرن سوم میلادی كه مطابق می شود با اوایل امپراطوری ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بوده است بنام كلودیوس دوم. كلودیوس عقاید عجیبی داشته است از جمله اینكه سربازی خوب خواهد جنگید كه مجرد باشد. از این رو ازدواج را برای سربازان امپراطوری روم قدغن می كند. كلودیوس به قدری بی رحم و فرمانش به اندازه ای قاطع بود كه هیچ كس جرات كمك به ازدواج سربازان را نداشت. اما كشیشی به نام والنتیوس ( ولنتاین ) ، مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری می كرد. كلودیوس دوم از این جریان خبردار می شود و دستور می دهد كه والنتاین را به زندان بیندازند. والنتاین در زندان عاشق دختر زندانبان می شود. سرانجام كشیش به جرم جاری كردن عقد عشاق، با قلبی عاشق اعدام می شود ... بنابراین او را به عنوان فدایی و شهید راه عشق می دانند و از آن زمان نهاد و سمبلی می شود برای عشق! "
اما كمتر كسی است كه بداند در ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، كه از بیست قرن پیش از میلاد، روزی موسوم به روز عشق بوده است!
جالب است بدانید كه این روز در تقویم جدید ایرانی دقیقا مصادف است با 29 بهمن، یعنی تنها 4 روز پس از والنتاین فرنگی! این روز سپندار مذگان یا اسفندار مذگان نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن این روز به عنوان روز عشق به این صورت بوده است كه در ایران باستان هر ماه را سی روز حساب می كردند و علاوه بر اینكه ماه ها اسم داشتند، هریك از روزهای ماه نیز یك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، اندیشه ) كه نخستین صفت خداوند است، روز سوم اردیبهشت یعنی "بهترین راستی و پاكی" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهریور یعنی "شاهی و فرمانروایی آرمانی" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می ورزد. زشت و زیبا را به یك چشم می نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق می پنداشتند. در هر ماه، یك بار، نام روز و ماه یكی می شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن می شد، جشنی ترتیب می دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمین روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، مهرگان لقب می گرفت. همین طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ یا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشنی با همین عنوان می گرفتند.
سپندار مذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پیدا می كردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت می كردند.
ملت ایران از جمله ملت هایی است كه زندگی اش با جشن و شادمانی پیوند فراوانی داشته است، به مناسبت های گوناگون جشن می گرفتند و با سرور و شادمانی روزگار می گذرانده اند. این جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگی، خلق و خوی، فلسفه حیات و كلا جهان بینی ایرانیان باستان است. از آنجایی كه ما با فرهنگ باستانی خود ناآشناییم شكوه و زیبایی این فرهنگ با ما بیگانه شده است. نقطه مقابل ملت ما آمریكاییها هستند كه به خود جهان بینی دچار می باشند. آنها دنیا را تنها از دیدگاه و زاویه خاص خود نگاه می كنند. مردمانی كه چنین دیدگاهی دارند، متوجه نمی شوند كه ملت های دیگر شیوه های زندگی و فرهنگ های متفاوتی دارند. آمریكاییها بشدت قوم پرستند و خود را محور جهان می دانند. آنها بر این باورند كه عادات، رسوم و ارزش های فرهنگی شان برتر از سایرین است. این موضوع در بررسی عملكرد آنان بخوبی مشهود است. بعنوان مثال در حالی كه این روزها مردم كشورهای مختلف جهان معمولا به سه، چهار زبان مسلط می باشند، آمریكاییها تقریبا تنها به یك زبان حرف می زنند. همچنین مصرانه در پی اشاعه دادن جشن ها و سنت های خاص فرهنگ خود هستند.
اطلاع داشتن از فرهنگ های سایر ملل و مرعوب شدن در برابر آن فرهنگ ها دو مقوله كاملا جداست. با مرعوب شدن در برابر فرهنگ و آداب و رسوم دیگران، بی اینكه ریشه در خاك، در فرهنگ و تاریخ ما داشته باشد، اگر هم به جایی برسیم، جایی ست كه دیگران پیش از ما رسیده اند و جا خوش كرده اند!
برای اینكه ملتی در تفكر عقیم شود، باید هویت فرهنگی تاریخی را از او گرفت. فرهنگ مهم ترین عامل در حیات، رشد، بالندگی یا نابودی ملت ها است. هویت هر ملتی در تاریخ آن ملت نهاده شده است. اقوامی كه در تاریخ از جایگاه شامخی برخوردارند، كسانی هستند كه توانسته اند به شیوه مؤثرتری خود، فرهنگ و اسطوره های باستانی خود را معرفی كنند و حیات خود را تا ارتفاع یك افسانه بالا برند. آنچه برای معاصرین و ایندگان حائز اهمیت است، عدد افراد یك ملت و تعداد سربازانی كه در جنگ كشته شده اند نیست؛ بلكه ارزشی است كه آن ملت در زرادخانه فرهنگی بشریت دارد.
شاید هنوز دیر نشده باشد كه روز عشق را از 14فوریه ( Valentine ) به 29 بهمن ( سپندار مذگان ایرانیان باستان ) تغییر دهیم .
· چرا سپندار مذگان در روز پنجم اسفندماه نیست ؟
زیرا در گذشته ایرانیان 12 ماه 30 روزه داشتند و 5 روز را نیز افزودن بر آن 12 ماه در سالشمار خود داشته اند. بنابراین روز پنجم اسفند ( سپندار مذگان ) ، با روز 335 از سال یا 29 بهمن در سالشمار کنونی ایرانیان برابر است.
در گاهنامه اوستایی، همه ماهها 30 روزه بودند و علاوه بر هر ماه، هر روز ماه هم یه اسم داشته. در هر ماه روزی که هم نام ماه بوده رو جشن می گرفتند.برای مثال 5 اسفند که همین سپندار مذگان هست. و اما چرا 6 روز به عقب اومده این جشن ؟
در گاهنامه کنونی 6 ماه اول 31 روزه هستند، پس از ماه اول شروع میکنیم: وقتی روز 31 فروردین می رسه، این روز معادل میشه با اولین روز از اردیبهشت در گاهنامه اوستایی ( که ماه 30 روزه بوده ). و روز اول اردیبهشت در گاهنامه کنونی در حقیقت میشه روز دوم اردیبهشت از گاهنامه اوستایی.
به همین صورت روز 31 اردیبهشت در گاهنامه کنونی میشه روز دوم خرداد از گاهنامه اوستایی، و به همین ترتیب، روز 31 خرداد در گاهنامه کنونی میشه روز سوم تیراز گاهنامه اوستایی، روز 31 تیر در گاهنامه کنونی میشه روز چهارم مرداد از گاهنامه اوستایی، روز 31 مرداد در گاهنامه کنونی میشه روز پنجم شهریور از گاهنامه اوستایی و روز 31 شهریور در گاهنامه کنونی میشه روز ششم مهر از گاهنامه اوستایی.
یعنی در ماههای نیمه دوم هر روز از هر ماه در گاهنامه کنونی معادل 6 روز بعد از خود در گاهنامه اوستایی میشه و به همین دلیل پنجمین روز از اسفند میشه روز 29 ام از بهمن ماه.
حافظ شیرازی:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
صائب تبریزی:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا
به خال هندویش بخشم سرو دست و تن و پارا
هرآنکس چیز میبخشد زمال خویش میبخشد
نه چون حافظ که میبخشد سمرقند و بخارا را
شهریار:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا
به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را
هرآنکس چیز میبخشد بسان مرد میبخشد
نه چون صائب که میبخشد سرو دست وتن و پارا
سرو دست و تن و پارا به خاک گور میبخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دل ها را
سرخوش زسبوي غم پنهاني خويشم
چون زلف تو سرگرم پريشاني خويشم
در بزم وصال تو نگويم زكم و بيش
چون آينه خو كرده به حيراني خويشم
لب باز نكردم به خروشي و فغاني
من محرم راز دل طوفاني خويشم
يك چند پشيمان شدم از رندي و مستي
عمريست پشيمان زپشيماني خويشم
از شوق شكرخند لبش جان نسپردم
شرمنده جانان زگران جاني خويشم
بشكستهتر ازخويش نديدم به همه عمر
افسرده دل از خويشم و زنداني خويشم
هر چند امين، بسته دنيا نيم اما
دلبسته ياران خراساني خويشم
گاهي اگر با ماه صحبت كرده باشي
از ما اگر پيشش شكايت كرده باشي
گاهي اگر در چاه مانند پدر آه
اندوه مادر را حكايت كرده باشي
گاهي اگر زير درختان مدينه
بعد از زيارت استراحت كرده باشي
گاهي اگر بعد از وضو مكثي كني تا
آيينه يي را غرق حيرت كرده باشي
در سال هاي سال دوري و صبوري
چشم انتظاري را شفاعت كرده باشي
حتي اگر بي آن كه مشتاقان بدانند
گاهي نمازي را امامت كرده باشي
يا در لباس ناشناسي در شب قدر
از خود حديثي را روايت كرده باشي
يا در ميان كوچه هاي تنگ و خسته
نان و پنير و عشق قسمت كرده باشي
پس بوده يي و هستي و مي آيي از راه
تا حق دل ها را رعايت كرده باشي
پس مردمك هاي نگاه ما عقيم اند
تو حاضري بي آن كه غيبت كرده باشي
********************************************
ببين چه حالي بهمون داده...
دلت را خانه ماکن مصفا کردنش بامن
بما درد دل افشاکن مداواکردنش بامن
اگر گم کرده ای ای دل کلید استجابت را
بیا یک لحظه با ما باش پیدا کردنش بامن
بیفشان قطره اشکی که من هستم خریدارش
بیاور قطره ای اخلاص پیدا کردنش با من
اگر درها برویت بسته شد دل مکن باز آ
دراین خانه دق الباب کن وا کردنش بامن
به من گو حاجت خود را اجابت می کنم آنی
طلب کن آنچه می خواهی مهیا کردنش با من
بیا قبل از وقوع مرگ روشن کن حسابت را
بیاور نیک وبد را جمع منها کردنش بامن
چوخوردی روزی امروز مارا شکرنعمت کن
غم فردا نخورتامین فردا کردنش بامن
بقرآن آیه رحمت فراوان است ای انسان
بخوان این آیه را تفسیر ومعنا کردنش بامن
اگر عمری گنه کردی مشو نومید از رحمت
تو نام توبه را بنویس امضا کردنش بامن
گفتم که روی خوبت از من چرا نهان است؟
است گفتا تو خود حجابی ورنه رخم عیان
گفتم که از که پرسم جانا نشان کویت؟
گفتا نشان چه پرسی ان کوی بی نشان است
گفتم مرا غم تو خوشتر زشادمانی
است گفتا که در ره ما غم نیز شادمان
گفتم که سوخت جانم از اتش نهانم
است گفت ان که سوخت او را کی ناله یا فغان
گفتم فراق تا کی؟ گفتا که تا تو هستی
است گفتم نفس همین است گفتا سخن همان
گفتم که حاجتی است گفتا بخواه از ما
گفتم غمم بیفزا گفتا که رایگان است
گفتم زفیض بپذیر این نیمه جان که دارد
گفتا نگاه دارش غمخانه تو جان است
وقتي به نسل ما كه سوم باشد نوبت عاشقي رسيد ديديم روش هاي بروز عشق و علاقه با سرعتي معادل سرعت نور افزايش يافته است. اتوبوس و رستوران و پيتزاي مخلوط و يك بليت سينماي اضافه و حتي روي ديوار توالت هاي عمومي ازعشق خوانده مي شد. بعلاوه چت روم ها كه خودش فرصت خفني بود براي اينكه شما بتركانيد.
اين مقدمه تاريخي را برايتان نوشتم كه اضافه كنم:
دراين ميان يك جور عشق ديگر هم بود كه گريبان يكسري آدم هاي صاف و صادق را گرفت. يعني آنها درحقيقت گريبان اين عشق را گرفتند.
همان هايي كه عشقشان ايران بود و درد دين داشتند. آنها رفتند جنگيدند تا من و تو سالها بعد راحت عاشق شويم و شيطنت كنيم... چه باك اگر باشند و گاهي سرمان فريادي هم بكشند!
*********************************************
اين روزها احساس مي کنم کسي يا چيزي در من رشد مي کند؛ گويا دانه ناشناختهاي به سرزمين روح من فرود آمده و هر لحظه بيشتر و بيشتر در من رشد مي کند. خدايا در ميان کوچه پس کوچه هاي زندگي گم شده ام. بابا آدرس اون بالا ها رو بده. من از اينجا خسته شدم، دوسش ندارم؛ نميشه تنهايي ها رو با اين آدمها خوب قسمت کرد؛ اينها همه خودشون به خودشون گره خوردن؛ مـــــن تــو رو ميخوام.
مدت هاست که بدون تو جايي نميروم. تو را با خود به ساده ترين مخفيگاههاي ممکن ميبرم؛ تو را که لحظه لحظه وجودم بيشتر از تو لبريز ميشود، از اينجاييها پنهان مي کنم؛ مثل يک نامه عاشقانه... خدايا مرا از اينجا، از پيش اين مردم صد رنگ ببر...
ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هياهو ميكردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،دروغ و خيانت، جاهطلبي و ... هر كس چيزي ميخريد و در ازايش چيزي ميداد. بعضيها تكهاي از قلبشان را ميدادند و بعضي پارهاي از روحشان را. بعضيها ايمانشان را ميدادند و بعضي آزادگيشان را. شيطان ميخنديد و دهانش بوي گند جهنم ميداد. حالم را به هم ميزد. دلم ميخواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،فقط گوشهاي بساطم را پهن كردهام و آرام نجوا ميكنم. نه قيل و قال ميكنم و نه كسي را مجبور ميكنم چيزي از من بخرد. ميبيني! آدمها خودشان دور من جمع شدهاند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديكتر آورد و گفت: البته تو با اينها فرق ميكني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات ميدهد. اينها سادهاند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب ميخورند. از شيطان بدم ميآمد. حرفهايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت. ساعتها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبهاي عبادت افتاد كه لا به لاي چيزهاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشتهام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. ميخواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغياش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود. آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشكهايم كه تمام شد،بلند شدم. بلند شدم تا بيدليام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را. و همانجا بياختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود
سلام بر تو ای آنکه رهایم نمی کنی...
فرسنگها فاصله میان من و تو...
تنها سبب این دلتنگیها من رنجور است که بی تو هیچ می شود...
توان سخنم نیست...
درود بر تو ای خاموشی...
زنده باد قلب پاره پاره...
من پذیرفتم شکست خویش را...
من پذیرفتم شکست خویش را
پندهای عقل دور اندیش را
من پذیرفتم که عشق افسانه است
این دل درد آشنا دیوانه است
میروم از رفتن من باش شــــــــــــاد
از عذاب دیدنم آزاد باش
گر چه تو زودتر از من میـــــــــــروی
آرزو دارم ولی عاشق شوی
آرزو دارم بفــــهـــــمی درد را
تلخی برخورد های سرد را....
ميخواهم عاشق باشم و عاشق بمانم
من از بلنداي قله فراموش شدگان با شما سخن ميگويم. با من بگوييد عشق چه رنگي است؟ عشق را به من بياموزيد. دوست دارم بدانم اين واژهاي که کتابهاي قصه شما را پر کرده است، رازش در چيست؟
هان! اي مردم عصر يخي، ميگوييد که عشق از جنس بلور است. مثل دانههاي کريستال شفاف و زيباست. شايد منظور شما همان قطرههاي اشکي است که هنگام جدايي دو دوست بر گونههايشان جاري ميشود.
ميگفتيد عشق محکم و پايدار است. شايد از قلبهاي آهنيني سخن ميگوييد که امروزه همه جا پر شده است. قلبهاي محکمي که حتي ديگر صداي شکستنها را نميشنوند.
عشق را هميشه به آتش تشبيه ميکرديد، منظور شما گرماي جانبخش آتش در شبهاي تار زمستان بود، يا از شعلههاي حيله که خانمان عاشق را ميسوزاند ميگفتيد.
ميخواهم بدانم وقتي از عشق سخن ميگوييد اين نقابي که به چهرهتان ميزنيد براي چيست؟ شايد عشق از پشت اين نقاب زيباتر و دوست داشتني تر ميشود. کاش ميدانستم!! ابهام اين واژه را از ذهن من برداريد.
وقتي سخن ا زعشق به ميان ميآيد عکس يک قلب ميکشيد، اين همان قلبي است که روزهاي سخت جدايي بايد بشکند، يا منظور شما نزديکي دو دل است؟
من کتابهاي شما را خواندهام، داستانهاي قشنگي که از دلدادگي نوشتهايد اما ميخواهم بدانم وقتي از کتاب بيرون ميآيم، عشق را کجا بايد جستجو کنم. با من سخن بگوييد، عشق کجاست؟ و چگونه است؟
ميخواهم عاشق باشم و عاشق بمانم
شكسپير : اگر كسي را دوست داري رهايش كن
سوي تو برگشت از آن توست و اگر برنگشت از اول براي تو نبوده
دانشجوي زيست شناسي : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ...
او تكامل خواهد يافت
دانشجوي آمار : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ...
اگر دوستت داشته باشد ، احتمال برگشتنش زياد است
و اگر نه احتمال ايجاد يك رابطه مجدد غير ممكن است
دانشجوي فيزيك : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ...
اگر برگشت ، به خاطر قانون جاذبه است
و اگر نه يا اصطكاك بيشتر از انرژي بوده و يا زاويه برخورد ميان دو شيء با زاويه صحيح هماهنگ نبوده است
دانشجوي حسابداري : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ...
اگر برگشت ، رسيد انبار صادر كن و اگر نه ، برايش اعلاميه بدهكار بفرست
دانشجوي رياضي : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ...
اگر برگشت ، طبق قانون 2=1+1 عمل كرده و اگر نه در عدد صفر ضربش كن
دانشجوي كامپيوتر : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن
... اگر برگشت ، از دستور كپي - پيست استفاده كن و اگر نه بهتر است كه ديليت اش كني
دانشجوي خوشبين : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن...
نگران نباش بر مي گردد
دانشجوي عجول : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ...
اگر در مدت زماني معين بر نگشت فراموشش كن
دانشجوي شكاك : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ...
اگر برگشت ، از او بپرس " چرا " ؟
دانشجوي صبور : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ...
اگر برنگشت ، منتظرش بمان تا برگردد
دانشجوي رشته صنايع : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ...
اگر برگشت ، باز هم به حال خود رهايش كن ، اين كار را مرتب تكرار كن......

با خودم بارها خواندم
شعر غمگین این جدایی را
نچشیدم ولی برای شبی
طمع مطبوع آشنایی را
به تو گفتم : به من بگو که چرا
به جفا پاسخ مرا دادی؟
من چه کردم که این چنین آسان
رفتی و دل به دیگری دادی؟
گفتی : از عاشقی گریزانی
باخت هر کس به عشق تن در داد
گفتی : عاشق مباش چون عاشق
عاقبت در سراب خود جان داد
گفتم : ای یار دوستت دارم
با منی، تا همیشه با من باش
در شب بخت من فروزان شو
ماه من شو، بتاب و روشن باش
پاسخم دادی: ای اله ناز
من شبی بی ستاره را مانم
تو چگونه مرا چو مه بینی؟
راه خوشبختیت نمی دانم
گفتم : این نا امیدت از چیست
وز چه از عشق من گریزانی
جز تو در این جهان ندارم کس
درد من را تو خوب می دانی
گفتی : آخر تو هم نمی دانی
رنج من هم ز زندگی کم نیست
خسته ام زیر بار بدعهدی
تو مپندار در دلم غم نیست
گفتم: حالا که هر دو هم دردیم
پس بیا در کنار هم باشیم
قلب خود را به عشق بسپاریم
یار و غم خوار یکدگر باشیم
گفتی ای بی خبر ز اندوهم
گرچه عشقت درون من جاریست
گرچه در دست های عاشق ما
جای دستان یکدگر خالی است
ولی اکنون بدان که من هرگز
عشق خود را چنین نمی خواهم
سوختن در کنار هم ظلم است
من تو را اینچنین نمی خواهم
گفنم : ای خوب من ولی من را
طاقت سوز این جدایی نیست
روز و شب چشم پر زاشکم را
جز تماشای تو هوایی نیست
گفتی : من مرنج، لایق نیست
پیکر من برای آغوشت
برو اکنون، بدان که خیلی زود
عشق من می شود فراموشت
گفتم : از خود مران مرا که دگر
مردنم بهتر از نبودن توست
تار و پود حیات و امیدم
بسته بر ماندگار بودم توست
دیگر از تو جواب نشنیدم
با نگاهت ملامتم کردی
رفتی و از غم جدایی خود
شانه ام را دوباره خم کردی
آن شب از فرط بی پناهی خود
تا سحرگاه گریه ها کردم
به همان حالت غریبانه
از ته دل تو را دعا کردم
ودل من هنوز می سوزد
بهر آن چشمهای رویایی
شاید این سوختن از آن باشد
که نگفتی مرا نمی خواهی!!!
(منا لایق فرد)
************************************
چند رباعی از خیام
چون در گذرم به باده شویید مرا
تلقين ز شراب ناب گویید مرا
خواهید به روز حشر یابید مرا
از خاک در میکده جوييد مرا
******
چندان بخورم شراب کاین بوی شراب
آید ز تراب چون روم زیر تراب
گر بر سر خـاک من رسد مخموری
از بوی شراب من شود مست و خراب
******
می خوردن و شاد بودن آيين منست
فارغ بودن ز کفر و دين؛ دین منست
گفتم به عروس دهر کابين تو چیست
گفتــا دل خـرم تـو کابين مـن است
******
امشب می جام یـک منی خواهم کرد
خود را به دو جام می غنی خواهم کرد
اول سه طلاق عقل و دین خواهم کرد
پس دختر رز را به زنـی خواهم کرد
زندگی بی معنی است
بهر آن محکومی که سحرگاه سر دار فنا خواهد بود
زندگی بی معنی است
بهر آن مرغک در بند که صیاد پس از باد خزان، قفسش بگشاید
زندگی بی معنی است
بهر آن عاشق دل ختسته که در بستر مرگ ، دلبرش می آید
زندگی بی معنی است
بهر آن گمشده دشت که از فرط عطش ، بی رمق افتاده
وز پس ابر کبود ، ماه بر دیده او می خندد
زندگی بی معنی است
بهر آن مفلس بیچاره که از فرط نیاز ، بهر نان شب خود محتاج است
زندگی بی معنی است
بهر آن مادر ماتم زده ای ، که سر کشته فرزند به دامان دارد
زندگی بی معنی است
پهر آن تازه عروسی که برایش ، خبر مرگ برادر آرند
زندگی بی معنی است
بهر من کز پی عمری که دویدم به ره عشق و خیال
زان همه قال و مقال
هیچ در دست ندارم ، به جز اندوه و ملال
وز پی هر نفسی
می دوم سوی زوال می دوم سوی زوال
*************************
حسرت
به تو نتوانم گفت :
که چه رنجی دارد
آنکه دور از رخ تو به امیدی که تو بر می گردی
همه صبح ، روی ایوان سکوت توی گلدان سراب
با سر انگشت پر از حسرت خویش ، گل غم می کارد
به تو نتوانم گفت :
که چه دردی دارد
زخم از دست دل خود خوردن پای یک چشمه سرشار
پای یک حوض بلور پای فواره آب
تشنه ، تشنه مردن
به تو نتوانم گفت :
که چرا می کشدم حسرت یک دم با تو
از ته دل گفتن
چشم در چشم تو بیدار شدن
با تو یک شب خفتن...
((سروده از منا لایق فرد شاعره جوان و با ذوق که اولین
مجموعه شعر خود را تحت عنوان ترانه های چشمان تو
منتشر کرده))
گيرم اندوه تو خواب است ونگاه تو خيال
پس دلم منتظر کيست عزيز اين همه سال
پس دلم منتظر کيست که من بی خبرم
که من از آتش اندوه خودم شعله ورم
ماه يک پنجره وا شد به خيالم که تويی
همه جا شور به پا شد به خيالم که تويی
باز هم دختر همسايه همانی که تو نيست
باز هم چشم من و او که نمی دانم کيست
باز هم چلچله آغاز شد از سمت بهار
کوچه يک عالمه آواز شد از سمت بهار
پيرهن پاره گل جمله تبسم شده است
يوسف کيست که در خنده ی او گم شده است
اين چه رازی است که در چشم تو بايد گم شد
بايد انگشت نمای تو و اين مردم شد
به گمانم دل من باز شقايق شده ای
کار از کار گذشته است تو عاشق شده ای
يال کوب عطش است اين که کنون می آيد
اين که با اسب گل از سمت جنون می آيد
بی تو بی تو چه زمستانی ام ايلاتی من
چقدر سردم وبارانی ام ايلاتی من
تو کجايی ومن ساده ی درويش کجا؟


